1 دل ز عشقت بی خبر شد چون کنم مرغ جان بی بال و پر شد چون کنم
2 عشق تو در پرده میکردم نهان چون سرشکم پردهدر شد چون کنم
3 مدتی رازی که پنهان داشتم در همه عالم سمر شد چون کنم
4 یک نظر بر تو فکندم جان و دل در سر آن یک نظر شد چون کنم
5 دور از رویت ز شوق روی تو بند بندم نوحهگر شد چون کنم
6 گفتم آخر کار من بهتر شود گر نشد بهتر بتر شد چون کنم
1 الا ای گل لاله رخسار من مکن بیش ازین قصد آزار من
2 تو سلطانی و من ترا بنده ام نظر زین بِه انداز در کار من
3 تو در خواب نازی و آگه نیی ز طوفان این چشم بیدار من
4 هَمَت رحمتی در دل آید اگر به گوشَت رسد ناله زار من
5 هم از پرتو آتش سینه است که زرد است چون شمع رخسار من
6 من اندر فراق تو جان می دهم نپرسی که چون است بیمار من
1 سرو در باغ به بالای تو می ماند راست مه ده دچار ز شرم رخ تو در کم و کاست
2 آفتاب از رخ زیبای تو خجلت زده است زآنکه او روشنی از روی توأش باید خواست
3 در چمن چون بخرامید قد رعنایت راستی سرو روان پیش قدت برپا خاست
4 در لب جوی سهی سرو قدش در لرزست چون بدیدیم نگارا ز کجا تا به کجاست
5 گرچه شمشاد نمودار قدت بود ولیک شیوه ی قدّ دلارای تو دیدم رعناست
6 دل منه بر گل خوش بوی تو در باغ جهان که جهان نیز چو گل یکسره بی مهر و وفاست
1 رخ گلرنگش از مژگان خونخوارست گیراتر گل بی خار این گلزارازخارست گیراتر
2 زمستی گر چه نتواند گرفتن چشم او خود را زخون ناحق آن روی چو گلنارست گیراتر
3 نباشد دانه را هرچند همچون دام گیرایی ز زلف پرشکن آن خال طرارست گیراتر
4 اگرچه می نماید خویش رابیماردر ظاهر ز خواب صبحدم آن چشم عیارست گیراتر
5 خلاصی نیست هردل را که افتد درکمنداو زقلاب آن سرزلف سیه کارست گیراتر
6 نباشد کبک را هرچند چون شهباز گیرایی زشاهین جلوه آن کبک رفتارست گیراتر
1 رخ گلرنگش از مژگان خونخوارست گیراتر گل بی خار این گلزارازخارست گیراتر
2 زمستی گر چه نتواند گرفتن چشم او خود را زخون ناحق آن روی چو گلنارست گیراتر
3 نباشد دانه را هرچند همچون دام گیرایی ز زلف پرشکن آن خال طرارست گیراتر
4 اگرچه می نماید خویش رابیماردر ظاهر ز خواب صبحدم آن چشم عیارست گیراتر
5 خلاصی نیست هردل را که افتد درکمنداو زقلاب آن سرزلف سیه کارست گیراتر
6 نباشد کبک را هرچند چون شهباز گیرایی زشاهین جلوه آن کبک رفتارست گیراتر
1 گر چنین خون دل ازان طره مشکین گردد شانه را دست در آن زلف نگارین گردد
2 مانع شوخی آن چشم نشد پرده خواب برق در ابر محال است بتمکین گردد
3 می بری دلبری ای شوخ زحد، می ترسم کز گر انباری دل زلف تو بی چین گردد
4 از جوان حرص فزون است کهنسالان را خار چون خشک شود بیش شلایین گردد
5 عالمی گردن امید برافراخته اند تا به خون که دم تیغ تو رنگین گردد
6 اگر از باده شود چهره خوبان رنگین باده از چهره رنگین تو رنگین گردد
1 یار مرا چو اشتران باز مهار میکشد اشتر مست خویش را در چه قطار میکشد
2 جان و تنم بخست او شیشه من شکست او گردن من به بست او تا به چه کار میکشد
3 شست ویم چو ماهیان جانب خشک میبرد دام دلم به جانب میر شکار میکشد
4 آنک قطار ابر را زیر فلک چو اشتران ساقی دشت میکند برکه و غار میکشد
5 رعد همیزند دهل زنده شدست جزو و کل در دل شاخ و مغز گل بوی بهار میکشد
6 آنک ضمیر دانه را علت میوه میکند راز دل درخت را بر سر دار میکشد
1 یار مرا چو اشتران باز مهار میکشد اشتر مست خویش را در چه قطار میکشد
2 جان و تنم بخست او شیشه من شکست او گردن من به بست او تا به چه کار میکشد
3 شست ویم چو ماهیان جانب خشک میبرد دام دلم به جانب میر شکار میکشد
4 آنک قطار ابر را زیر فلک چو اشتران ساقی دشت میکند برکه و غار میکشد
5 رعد همیزند دهل زنده شدست جزو و کل در دل شاخ و مغز گل بوی بهار میکشد
6 آنک ضمیر دانه را علت میوه میکند راز دل درخت را بر سر دار میکشد