عمر که بیعشق رفت هیچ حسابش مگیر
آب حیاتست عشق در دل و جانش پذیر
اینجا گلچین اشعار عاشقانه از شاعران نامدار تا سرودههای معاصر را میبینی؛ از شور آغاز عشق تا سوز فراق. برای هر موقعیت، شعری دقیق و خوشخوان انتخاب کردهایم.
عمر که بیعشق رفت هیچ حسابش مگیر
آب حیاتست عشق در دل و جانش پذیر
ای خدا از عاشقان خشنود باد
عاشقان را عاقبت محمود باد
شکفته شد گل حَمرا و گشت بلبل مست
صلایِ سرخوشی، ای صوفیان باده پرست
نان پاره ز من بستان جان پاره نخواهد شد
آواره عشق ما آواره نخواهد شد
آن کس که تو را دارد از عیش چه کم دارد
وان کس که تو را بیند ای ماه چه غم دارد
چها با جان خود دور از رخ جانان خود کردم
مگر دشمن کند اینها که من با جان خود کردم
مرده بدم زنده شدم گریه بدم خنده شدم
دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم
ای مونس و ای جانم چندانت بپیچانم
تا شهد و شکر گردی ای سرکه پرورده
هاتفی از گوشه میخانه دوش
گفت ببخشند گنه می بنوش
تا چهره آن یگانه دیدم
دل در غم بیکرانه دیدم
همخواب رقیبانی و من تاب ندارم
بیتابم و از غصهٔ این خواب ندارم
خوشا شیراز و وضع بیمثالش
خداوندا نگه دار از زوالش
چه خیال است که دیوانه و شیدا نشویم؟
بوی مشکیم، محال است که رسوا نشویم
مشتاقی و صبوری از حد گذشت یارا
گر تو شکیب داری طاقت نمانْد ما را
زان جان که نداشت هیچ سودم تو بهی
زان دل که فرو گذاشت زودم تو بهی
اسراف مکن ببذل مالت
کز سیم و زرت نمیگزیرد
پیرانه سَرَم عشقِ جوانی به سر افتاد
وان راز که در دل بِنَهفتم به درافتاد
آیم که رُخت بینم و دیدن نگذاری
آواز خوشت نیز شنیدن نگذاری
چو برزد بامدادان خازن چین
به درج گوهرین بر قفل زرین
آن نگاری که سوی او نگری
او دل از تو برد تو درد بری
دوست دارم که بپوشی رخ همچون قمرت
تا چو خورشید نبینند به هر بام و درت
شبی گیسو فروهشته به دامن
پلاسین معجر و قیرینه گرزن
اگر مر تو را صلح آهنگ نیست
مرا با تو ای جان سر جنگ نیست
صبح وارم کآفتابی در نهان آوردهام
آفتابم کز دم عیسی نشان آوردهام