دگر روز آمد سواری بماد از افسرالملوک عاملی

افسرالملوک عاملی

افسرالملوک عاملی

افسرالملوک عاملی

دگر روز آمد سواری بماد

1 دگر روز آمد سواری بماد بگفتا که ای شاه با عدل و داد

2 سکاهای بی خانمان نژند رسانند بر اهل ایران گزند

3 سرازیر گشته چو سیل روان نموده زن و مرد بی خانمان

4 برس تو بفریاد ما بیکسان که آسوده گردیم از این خسان

5 شهنشه بر آشفت از این خبر بگفت از سکاها نمانم اثر

6 هرا پاک را این چنین گفت شاه که خواهم نمایم سکاها تباه

7 سکاها که هستند چون وحشیان بتنبیه ایشان به بندم میان

8 در گنج بگشا بده سیم و زر ز شمشیر و کوپال و گرز و کمر

9 دو روز دگر کوچ ده سوی شرق یکی لشکری همچو طوفان و برق

10 هرا پاک گفتا که فرمان تر است بکوشم بسازم همه کار رات

11 هرا پاک شد افسرانرا بخواست بفرمود لشکر ببایست خواست

12 سوی شرق ایران گذاریم روی که شاه جوان است دیهیم جو

13 بگفتا شها لشکر آماده گشت ابر دشت خیمه پرا گنده گشت

14 بفرمود من خود بیایم براه نباید که پی شاه باشد سپاه

15 سرا پرده شاه بیرون زدند سواران محصوص خیمه زدند

16 بخدمت غلامان زرین کمر قباهای زر تار کرده ببر

17 هزاران جلو دار زرین کلاه به پیش اوفتادند یکسر براه

18 هزار اسب تازی جنیبت کشان همه با لگام جواهر نشان

19 همان پرچم پارس در پیش شاه همی میکشیدند با دستگاه

20 یکی چتر زرین گرفته بسر ببازو جواهر بگردن گهر

21 سپاه عازم جنگ با خاوران به پیش سپه شاه روشن روان

22 خبر چون بیامد سوی دشمنان آمد سپاهی چنان بیکران

23 سپاه سکاها و هم آریان همه جنگ را تنگ بسته میان

24 ز هرسوی بر پای شد جنگ سخت سکاها بدیدنده برگشته بخت

25 سران شان به نزدیک شاه آمدند خمیده کمر عذر خواه آمدند

26 سکاها و آن شهرها سر بسر همه شد مطیع شه دادگر

عکس نوشته