چون زند دامان وحشت بر کمر سودای من از صائب تبریزی غزل 6122
1. چون زند دامان وحشت بر کمر سودای من
خاک ساکن پر برون آرد ز نقش پای من
1. چون زند دامان وحشت بر کمر سودای من
خاک ساکن پر برون آرد ز نقش پای من
1. بس که دارد ناتوانی ریشه در اعضای من
سایه همچون دام می پیچد به دست و پای من
1. بس که شبها چین غم می چیند از ابروی من
موج جوهر می زند آیینه زانوی من
1. می زند از گریه موج خوشدلی ابروی من
آب چون شمشیر جوهر می شود در جوی من
1. آن که ننشیند کنون از ناز در پهلوی من
تکیه گاهش بود در مستی سر زانوی من
1. بر رخ کس نیست رنگ وحدتی در انجمن
به که دارم با دل خود خلوتی در انجمن
1. کی به سنگ از مغز مجنون می رود سودا برون؟
چون برد انجم سیاهی از دل شبها برون؟
1. عاصیان را گریه از شرم گناه آرد برون
روی نورانی ز زیر ابر ماه آرد برون
1. ناله را درد از دل افگار می آرد برون
زخم ناخن نغمه را از تار می آرد برون
1. ناله نی از جگرها آه می آرد برون
یوسفی در هر نفس از چاه می آرد برون
1. خط سر از خال لب جانانه می آرد برون
حسن گیرا دام را از دانه می آرد برون
1. جان به صد داغ از تن خاکی سرشت آمد برون
جغد ازین ویرانه طاوس بهشت آمد برون