مشک شد خون در وجود آهوان ما همچنان از صائب تبریزی غزل 5980
1. مشک شد خون در وجود آهوان ما همچنان
سنگ خارا لعل شد در صلب کان ما همچنان
1. مشک شد خون در وجود آهوان ما همچنان
سنگ خارا لعل شد در صلب کان ما همچنان
1. مبتلای آرزوی نفس را عاقل مخوان
عنکبوت رشته طول امل را دل مخوان
1. کرسی دارست اوج اعتبار این جهان
دل منه بر دولت ناپایدار این جهان
1. هر کسی کرده است چیزی خوش ز نعمای جهان
وقت را خوش کرده ام من از خوشی های جهان
1. اول ما نیستی و آخر ما نیستی است
هستی پا در رکاب ماست خوابی در میان
1. با لب او کار دندان می کند سین سخن
زین سبب کم حرف افتاده است آن شیرین دهن
1. شد ز پیری ها مرا گوش گران مهر دهن
چون زبان آور شوم چون بسته شد راه سخن؟
1. عاشق صادق نیندیشد ز آتش تاختن
زر خالص را محابا نیست از بگداختن
1. شمه ای از حیرت عشق است دل پرداختن
با هزار آیینه در کف خویش را نشناختن
1. در کهنسالی نفس را راست نتوان ساختن
راست ناید با کمان حلقه تیر انداختن
1. بی تحمل خصم را هموار نتوان ساختن
گل ز زخم خار شد امن از سپر انداختن
1. چیست جان تا زیر تیغ یار نتوان باختن؟
سهل باشد پیش آب زندگی جان باختن