با روی تو خورشید درخشان چه نماید از صائب تبریزی غزل 4447
1. با روی تو خورشید درخشان چه نماید
با زلف تو طول شب هجران چه نماید
1. با روی تو خورشید درخشان چه نماید
با زلف تو طول شب هجران چه نماید
1. با روی تو صبر از دل بیتاب نیاید
خودداری ازین آینه چون آب نیاید
1. صحبت به حریفان سیه کار مدارید
بر روی سخن آینه تار مدارید
1. از قید فلک برزده دامن بگریزید
چون برق ازین سوخته خرمن بگریزید
1. فارغ بود از افسر زرین سر خورشید
کز شعشعه خویش بود افسر خورشید
1. طوفان گل و جوش بهارست ببینید
اکنون که جهان بر سر کارست ببینید
1. خشت از سرخم پنبه ز مینا بربایید
برچهره خود روزن جنت بگشایید
1. خال از دمیدن خط بی انتظارم گردد
چون مور پر برآردعمرش تمام گردد
1. شب زنده دار را دل روشن چو ماه گردد
از خواب روز دلها چون شب سیاه گردد
1. خط سیه مبادا زان خال سربرآرد
عمرش تمام گردد چون مور پربرآرد
1. شرم وحجاب مارا در پیچ وتاب دارد
خون خوردن است کارش تیغی که آب دارد
1. از حلقه های زنجیر سودا چه باک دارد
از گوشمال گرداب دریا چه باک دارد