نگه در دیده مانند گلی از اسیر شهرستانی غزل 742
1. نگه در دیده مانند گلی در دام خس دارم
نفس در سینه همچون عندلیبی در قفس دارم
1. نگه در دیده مانند گلی در دام خس دارم
نفس در سینه همچون عندلیبی در قفس دارم
1. خصم را زخمی شمشیر تحمل دارم
گل فتح است اگر داغ تنزل دارم
1. دلم گداخت سر ساغر گران دارم
چراغ میکده ای نذر میکشان دارم
1. سر و برگ هر شمع یا گل ندارم
دل صبر (و) تاب تحمل ندارم
1. دلی زخم انتخاب خنده گل در چمن دارم
پریشانی ندارد خاطر جمعی که من دارم
1. نمی گنجد به محشر فوج عصیانی که من دارم
اجل شرمندگیها دارد از جانی که من دارم
1. اگر شادم از غم رهایی ندارم
سر و برگ آشفته رایی ندارم
1. ز خون دیده و لخت جگر رنگین شبی دارم
نمی دانم چه می خواهم عجایب مطلبی دارم
1. دل پر حسرتی دارم غم کم فرصتی دارم
نمی دانم چه می گویم عجایب حالتی دارم
1. نیم دیوانه تنها با محبت همسری دارم
سخن با خویش می گویم دلی با دیگری دارم
1. سراپا یکدلم درد تمنای کسی دارم
همه تن دیده ام شغل تماشای کسی دارم
1. ستمکش چون دل خس پاره آتش دلی دارم
تماشا باده پیما بی محابا قاتلی دارم