از شکستن دل ما رام تظلم از اسیر شهرستانی غزل 622
1. از شکستن دل ما رام تظلم نشود
هر چه خواهد بشود صید ترحم نشود
1. از شکستن دل ما رام تظلم نشود
هر چه خواهد بشود صید ترحم نشود
1. مستی ز شور لعل تو هشیار میشود
خواب از خیال چشم تو بیدار میشود
1. از من آن چشم تغافلکیش غافل میشود
گر چنین خواهد گذشتن کار مشکل میشود
1. بیدلی صبر نیندوخته ای می خواهد
عاشقی چشم نظر دوخته ای می خواهد
1. مست است و عرض آتش رخسار می دهد
خورشید را گداخت که را بار می دهد
1. هر که بیند لذت بیتابیم سر می دهد
اضطراب مرغ بسمل شوق را پر می دهد
1. عاشق از شوق نگاه واپسین جان می دهد
چشم و دل را حسرت جاوید تاوان می دهد
1. اجر جفا و مزد وفا را که می دهد
تاوان عمر رفته ما را که می دهد
1. گر نگه نکهت گلزار حیا می باید
جور هم قاصد پیغام وفا می باید
1. نگهبان چراغ راز دل خاموش می باید
امانتدار نقد دوستی بیهوش می باید
1. از آتش ما گر نفسی دود برآید
از شرم نگاهش عرق آلود برآید
1. هر دل که ز بیداد تو نومید برآید
چون ذره نظرکرده خورشید برآید