گر سر و کار کسی با دل نبود از اسیر شهرستانی غزل 610
1. گر سر و کار کسی با دل نبود
اینقدرها کارها مشکل نبود
1. گر سر و کار کسی با دل نبود
اینقدرها کارها مشکل نبود
1. سرکنم آوارگی منزل همان گیرم نبود
دل به دریا افکنم ساحل همان گیرم نبود
1. از جان که می شنید اگر حرف غم نبود
از دل چه می کشید کسی گر ستم نبود
1. دیدیم زهر چشم تو عمر دوباره بود
معلوم ما نشد که تبسم چکاره بود
1. چشمت امشب ساقی و بیطاقتی پیمانه بود
یک نگاه آشنا تکلیف صد میخانه بود
1. قاصدی از گرد جولانش به هرسو میدود
از پی گرد نگاهش چشم آهو میدود
1. هرکجا مست حیا آن بت طناز رود
جلوه طاوس شود در قدم ناز رود
1. صبح است و فیض گریه مستانه می رود
خون هوا زکیسه پیمانه می رود
1. گر آفتاب مهر تو از سینه می رود
آب صفا ز چشمه آیینه می رود
1. ترک مستم را اگر چین بر جبین پیدا شود
حیرتستان هلال آتشین پیدا شود
1. دشمن هوشی به رویت چشم تر نتوان گشود
آفت نظاره ای سویت نظر نتوان گشود
1. گر شبی یاد تو دور از جان غمگینم شود
خواب سنگین همچو شمع کشته بالینم شود