ما زنگ ز آینه زدودیم از شاه نعمتالله ولی غزل 1146
1. ما زنگ ز آینه زدودیم
در آینه روی خود نمودیم
1. ما زنگ ز آینه زدودیم
در آینه روی خود نمودیم
1. ما ز می شوق او عاشق و مست آمدیم
بر سر کوی مغان باده پرست آمدیم
1. مستانه ملک صورت و معنی به هم زدیم
رندانه در قدم قدمی از عدم زدیم
1. با خراباتئی در افتادیم
در خرابات با سر افتادیم
1. میخانهٔ ذوق درگشادیم
مستانه صلای عام دادیم
1. ما آینه در نمد کشیدیم
دامن ز خودی خود کشیدیم
1. بیا تا با تو ما همباز گردیم
به شهر خویشتن هم باز گردیم
1. هر آن نقشی که بر دیده کشیدیم
به جز نور جمال او ندیدیم
1. تا مجرد از دل و از جان شدیم
همنشین و همدم جانان شدیم
1. هر چه داریم ما از او داریم
لاجرم جمله را نکو داریم
1. هرچه داریم از خدا داریم
از خدایست هرچه ما داریم
1. عشق او در میان جان داریم
لذت عمر جاودان داریم