طفلی که گاهگاه از نادر نادرپور اشعار پراکنده 72

نادر نادرپور

آثار نادر نادرپور

نادر نادرپور

طفلی که گاهگاه

1 طفلی که گاهگاه

2 ایینه در مقابل خورشید می گرفت

3 تا دیدگان پیر و جوان را

4 از بازتاب نور بیازارد

5 کنون که آفتابش رو می نهد به بام

6 ایا چگونه نور جوانی را

7 در چشم پیر خویش ، فرود آرد ؟

8 این طفل سالخورده

9 طرفی ازین خیال نخواهد بست

10 زیرا که آفتاب کهنسالی

11 دیگر نه آن فروغ سحرگاه است

12 کز خاوران در آینه ها می تافت

13 او ، هرگز انعکاس زلالش را

14 در دیدگان خویش نخواهد یافت

15 امروز ، بر کرانه ی اقلیم باختر

16 در کلبه ای که بر سر موج ایستاده است

17 او ، از سپیده دم چه تواند دید؟

18 جز این که آسمان

19 فانوس سرخ راهنمایی را

20 از دست برج بندر میگیرد

21 تا پیه سوز بی رمقش را بر آورد

22 چشمی که بارها

23 در کوچه های خاکی آن شهر آشنا

24 از دور ، بر حریق شفق خیره مانده بود

25 امسال ، در سراسر این شهر ناشناس

26 از جلوه ی غروب چه خواهد دید ؟

27 جز این که گاهگاه

28 چون بر افق نظاره کند از چهار راه

29 خورشید آتشین را ، بعد از چراغ سبز

30 در آسمان ، نشان خطر بیند

31 آری ، زمانه ، شیوه ی دیگر گزیده است

32 وین بی خبر ،‌ هنوز فضای گذشته را

33 در قاب تنگ آینه می جوید

34 غافل ، که جز شکستن آیینه ، چاره نیست

35 غافل ، که عمر گمشده را بازیافتن

36 آسان تر از خریدن عمر دوباره نیست

37 (اشعار نادر نادرپور)

38 ای خوشتر از خواب سحرگاهان

39 هرگز مرا باور نمی آمد که برگردی

40 در لحظه های تلخ بیداری ، به سوی من

41 اما ، تو مهمان منی امشب

42 من نیز ، چون آینه ، بیدارم

43 وز شوق این دیدار بیمانند

44 گنگ است ، پنداری ، زبان گفتگوی من

45 آری ، تو ، امشب میزبانی بی زبان داری

46 کز او کلامی در نخواهی یافت

47 زیرا که این اندوه ،‌ یا این شادی پنهان

48 خاموش می سازد صدا را در گلوی من

49 دست ترا در دست می گیرم

50 با دیدگانت راز می گویم

51 وان عطر سبز نوجوانی را

52 چون بوی نمناک درختان ، در شب باران

53 می بویم و در گیسوانت باز می جویم

54 می خندی و لب می گشاید آرزوی من

55 آه ای سپید اندام آهو چشم

56 ای آنکه عکس ماه را بر کاسه ی زانو

57 برق هوس را در بلور دیدگان داری

58 ای آنکه دیدار تو با من در شب غربت

59 شیرین تر از خواب است در بحران بیماری

60 فرخنده باد این لحظه ی میعاد

61 خوش باد این ساعت که می خندی به روی من

62 غم نیست گر آیینه از عکست تهی گردد

63 من از تو نقشی جاودان دارم

64 من از جوانی های تو ،‌ بر لوحه ی پندار

65 همواره ، تصویری جوان دارم

66 آری ، در آن ایام ، ای هم صحبت دیرین

67 سیمای تو همزاد خورشید بهاران بود

68 در صبح گیسویی طلایی رنگ

69 خندیدنت ، آهنگ شفاف شکستن داشت

70 اناسن که گویی از سر مستی

71 جامی بلورین را فرو می کوفتی بر سنگ

72 روحی گدازان در تو مسکن داشت

73 روحی که همچون شعله ای الماسگون در شیشه ی فانوس

74 پیوسته عریان بود و با پوشیدگی در جنگ

75 هر بامداد از پشت صف های سپیداران

76 می آمدی با جامه ای از نور نازکتر

77 اندام تو ، از لابلای سایه ها می تافت

78 چونان که در ظلمت ، سپیدی می زند مرمر

79 من ، چون ترا از دور می دیدم

80 با خویشتم می گفتم که : امروز آسمان ، آبی است

81 وین آفتاب دلگشا را در افق دیدن

82 پاداش بی خوابی است

83 کنون کهخندان می نشینی روبروی من

84 ای طرفه مهمان شباهنگام

85 دیگر ، رخت همزاد خورشید بهاران نیست

86 همتای ماه عالم افروز است

87 زیرا که گیسوی ترا برقی است سیمین فام

88 ما – هر دو – می دانیم کان صبح طلایی را

89 کافور گون کردست برف جامد ایام

90 اما ،‌ هنوز اندام تو در جامه ی خاکسترین تو

91 چون آتشی با دود در جنگ است

92 روح تو در قالب نمی گنجد

93 پیراهنت بر پیکرت تنگ است

94 آه ای درخشان روی جادو چشم

95 ای ماه شبهای نخستین خزان ،‌ ای ماه

96 هرگز مگر – پاییز با پیری هماهنگ است

97 گر آسمان را همچنان آبی توانی یافت

98 در دیده ی من هم همان رنگ است

99 (اشعار نادر نادرپور)

100 از سر خاک تو بر می گشتم

101 خاک ِ پاکی که تو را در بر داشت

102 آسمان ،‌ مرثیه ای نیلی بود

103 دشت ، رنگ غم و خاکستر داشت

104 تو در اندیشه ی من ، چشمه ی جوشان بودی

105 زیر آن قبه که همچون سر سبز

106 رُسته بود از وسط گرده ی کوه

107 در کف آجری سرخ حیاط

108 که مدام از تب خورشید کویری می سوخت

109 آبی از کوزه ،‌تو گویی ،‌ به زمین ریخته بود

110 زیر آن لکه ی نمناک ،‌ تو پنهان بودی

111 گور تو سنگ نداشت

112 تو به گمنامی گل های بیابان بودی

113 آه ، سهراب ! در آغاز برومندی تو

114 چه کسی می دانست

115 که جهان را نفسی چند پس از جشن بهار

116 با لب بسته ،‌ وداعی ابدی خواهی گفت

117 چه کسی می دانست

118 که پس از آن همه بیداردلی

119 در شب تیره ی نیسان زمین ،‌ خواهی خفت

120 آه ، شاید که تو خود آگه ازین خواب پریشان بودی

121 چون فرود آمدم از کوه به دشت

122 ایستادم به تماشای افق

123 مرغکانی همه با بال سپید

124 می نوشتند بر آن لوح کبود

125 که قلم های شما ،‌ ای هنر آموختگان

126 ساقه های پر ِ ماست

127 پر افتاده ی ما ،‌ باعث پرواز شماست

128 من ، از آن اوج که راه سفر مرغان بود

129 تا حضیضی که تو در ظلمت آن می خُفتی

130 نظر افکندم و دیدم که تفاوت ز کجا تا به کجاست

131 تو هم ای دوست ! درین فاصله ، حیران بودی

132 قلمت را هوس بال زدن می جنباند

133 تو ، توانایی پرواز در اندیشه ی انسان بودی

134 تو ، نسب از دو پدر می بردی

135 در زمین ،‌ از سهراب

136 در زمان ،‌ از سیمرغ

137 نام نفرین شده ی پور تهمتن ، ای دوست

138 بر زمینت زد و کشت

139 گرچه از سوی دگر وارث شاهان سپهر

140 یعنی از طایفه ی بیمرگان

141 یعنی از سلسله ی قاف نشینان بودی

142 از تو ، در خواب ، شبی طعنه زنان پرسیدم

143 راستی ، خانه ی سهراب کجاست ؟

144 تو ، ‌سپیدار کهنسالی را

145 به سر انگشت نشان دادی و خندان گفتی

146 نرسیده به درخت

147 کوچه باغی است که ازخواب خدا سبزتر است

148 و در آن ، عشق به اندازه ی پرهای صداقت آبی است

149 می روی تا ته ِ آن کوچه که از پشت بلوغ

150 سر به در می آرد

151 در صمیمیت سیال فضا

152 خش خشی می شنوی

153 کودکی می بینی

154 رفته از کاج بلندی بالا

155 جوجه بردارد از لانه ی نور

156 و ازو می پرسی

157 راستی ، خانه ی سهراب کجاست ؟

158 او ، تو را خواهد گفت:

159 که من از روز الَست

160 خانه ای در طرف دیگر شب ساخته ام

161 وین اشارات به یاد تو تواند آورد

162 که شبی هم ،‌ای دوست

163 تو درین خانه ی نشناخته ، مهمان بودی

164 در جوابت به ملامت گفتم

165 که تو از خلوت جاوید بهشت آمده ا ی

166 زانکه در دیده ی افلاکی تو

167 عکس سیمای زمین ، تاریک است

168 نقش تأثیر زمان روشن نیست

169 تو نه از رفته ، نه از آینده

170 نه ز تاریخ سخن می گویی

171 بی سبب نیست که روی سخنت با من نیست

172 نگهم کردی و پاسخ دادی

173 که تو با من ، سخن از رفته و آینده مگوی

174 من ز تقسیم زمان بی خبرم

175 من نه آغاز ولادت دارم

176 نه سرانجام حیات

177 من ز آفاق ازل آمده ام

178 من به اقصای ابد خواهم رفت

179 لیک ، روی سخنم در همه حال

180 از همان روز نخستین با توست

181 از همان روز که در نطفه ، سخندان بودی

182 راست می گفتی و می دانستم

183 که درین قرن شگفت

184 من و تو زودتر و دیرتر از نوبت خویش

185 به جهان آمده ایم.

186 من ز بیرحمی تقدیر، پریشان حالم

187 تو ز بد عهدی ایام ، گریزان بودی

188 تو ، ازین سوی بدان سوی زمان می رفتی

189 هستی خاکی تو

190 وقفه ای بود میان دو سفر

191 زین سبب بود که شهر تو به جز کاشان بود

192 گرچه از مردم کاشان بودی

193 واژه ی مرگ در اندیشه ی تو ، نقطه نداشت

194 زین سبب بود که در دفتر عمر

195 مرگ را نقطه ی فرجام نمی دانستی

196 زین سبب بود که در لحظه ی بدرود پدر

197 چشم خوشباور تو

198 پاسبانان جهان را همه شاعر می دید

199 شاعران رابه شکیبایی آب

200 به سبکباری نور

201 همه با عرش خداوند ، مجاور می دید

202 چشم تو ، بینش کیهانی داشت

203 زانکه در مذهب عشق

204 تو ، پیام آور عرفان بودی

205 صبح ،‌ در دیده ی تو

206 خنده ی خوشه ی انگور به تاریکی تاکستان بود

207 زندگی : نوبر انجیر سیاه

208 در دهان گس تابستان بود

209 وان قطاری که ز اقلیم سحر می آمد

210 تخم نیلوفر و آواز قناری ها را

211 تا کران ابدیت می برد

212 موج ، گلبرگ پریشان اقاقی ها را

213 از لب رود به غارت می برد

214 تو ،‌ به خنیاگری چلچله ها در دل سقف

215 گوش می دادی و می خندیدی

216 میوه ی کال خدا را به سرانگشت هوس

217 از درختان جوان می چیدی

218 مرگ را چون سرطانی نوزاد

219 در بن آب روان می دیدی

220 ناگهان ،‌ یک نفر از دور ،‌ صدا زد : سهراب

221 تو ز جا جَستی و فریاد زدی : کفشم کو ؟

222 وانگه از خانه برون رفتی و با سرعت باد

223 زیر باران بودی

224 خواب آشفته ی من پایان یافت

225 وندر آن ظهر زلال

226 از سر خاک تو بر می گشتم

227 خاک پاکی که تو را در بر داشت

228 آسمان ، مرثیه ای نیلی بود

229 دشت ، رنگ غم و خاکستر داشت

230 لحظه ای چند ، در آفاق خیال

231 من تو را دیدم و گریان گشتم

232 تو مرا دیدی و خندان بودی

233 (اشعار نادر نادرپور)

234 آن روستای دامنه ی البرز

235 کز خاوران به چشمه ی خورشید می رسید

236 وز باختر به ماه

237 جغرافیای کودکی من بود

238 من ، لحظه های آمدن صبح و شام را

239 از تابش سپیده به دیوارهای او

240 وز رقص شاخ و برگ سپیدارهای او

241 در نور آتشین شفق می شناختم

242 وقتی که نوبهار ،‌ طلوع شکوفه را

243 در آسمان عید نشان می داد

244 وقتی که آفتاب مسیحا دم

245 انبوه سالخورد درختان را

246 روح جوان و جسم جوان می داد

247 من از درون کلبه ، برون می شتافتم

248 در کوچه های دهکده ، خمیازه های باد

249 با بوی خاک ، توشه ی راهم بود

250 کندوی شهر ، بر کمر تپه های دور

251 بازیچه ی خیال و نگاهم بود

252 گاهی ، کبوتران طلایی را

253 چون کاروان کوچک زنبوران

254 از آسمان نوردی خود ، خرسند

255 گاهی ، مناره های موازی را

256 چون شاخاک دو گانه ی نورانی

257 بر پشت گنبدی حلزون مانند

258 در انتهای منظره می دیدم

259 وقتی که تیر ماه ، تنور سپیده را

260 ئر آسمان تب زده می افروخت

261 من ، خواستار پونه ی عطر آگین

262 در لابلای نان جوین بودم

263 من ، هسته های گوجه ی شیرین را

264 در ظهر تشنگی

265 با یک فشار دندان ، می ریختم به خاک

266 من ، گونه های نرم و هوسناک سیب را

267 در سرخی غروب

268 با بوسه های شهوت خود می گداختم

269 وقتی که گله های پرکنده

270 از جلگه ها به دهکده می رفتند

271 وقتی که گاوهای غبار آلود

272 دلو بخار کرده ی سرگین را

273 با ریسمان دم

274 از چاه واژگون به زمین می گذاشتند

275 من در سرودخوانی آغاز شامگاه

276 با غوک ها مقابله می کردم

277 من ، ضربه ی تلنگر آواز خویش را

278 بر جام پر طنین افق می نواختم

279 آنگاه ، چون طلایه ی پاییز می رسید

280 من ، برگ زرد و سرخ چناران را

281 چون شیشه های رنگی حمام و روستا

282 از پشت بام خاطره می دیدم

283 وقتی که باد سرد زمستانی

284 سر پنجه های دختر چوپان را

285 در گرگ و میش صبح ، حنا می بست

286 وقتی که شیر نور ز پستان آفتاب

287 در سطل آسمان مسین می ریخت

288 البرز در برابر من شیهه می کشید

289 من ، شهسوار حادثه ها بودم

290 من ، رو به روشنایی اینده داشتم

291 کنون که بر کرانه ی مغرب نشسته ام

292 دیگر ، نه روشنایی اینده روبروست

293 دیگر ، نه آفتاب درون رهنمای من

294 از خانه ام گریختم و ، خشم روزگار

295 خصمانه داد در شب غربت ، سزای من

296 از راه دور می نگرم خاک خویش را

297 خاکی که محو گشته در او ، جای پای من

298 در آسمان تیره ی او روز ، مرده است

299 بعد از فنای روز ، چه سود از دعای من

300 خرم دیار کودکی سبز من کجاست ؟

301 تا گل کند دوباره در او خنده های من

302 خشتی نمانده است که بر خاک او نهم

303 ویران شدشت دهکده ی دلگشای من

304 البرز کو ؟ که شیهه کنان در میان برف

305 از کیقبادها خبر آرد برای من

306 گویی که بانگ ناله ی اندوهناک او

307 گم گشته در گریستن بی صدای من

308 آوخ که از رکاب بلندش سوار صبح

309 دیگر قدم فرو ننهد در سرای من

310 خورشید شامگاه ،‌ در افکنده سایه وار

311 اینده ی بزرگ مرا در قفای من

312 (اشعار نادر نادرپور)

313 من آن درخت زمستانی ، بر آستان بهارانم

314 که جز به طعنه نمی خندد ،‌ شکوفه بر تن عریانم

315 ز نوشخند سحرگاهان ،‌ خبر چگونه توانم داشت

316 منی که در شب بی پایان ، گواه گریه ی بارانم

317 شکوه سبز بهاران را ،‌ برین کرانه نخواهم دید

318 که رنگ زرد خزان دارد ، همیشه خاطر ویرانم

319 چنان ز خشم خداوندی ،‌ سرای کودکی ام لرزید

320 که خاک خفته مبدل شد ، به گاهواره ی جنبانم

321 درین دیار غریب ای دل ،‌ نشان ره ز چه کس پرسم ؟

322 که همچو برگ زمین خورده ، اسیر پنجه ی طوفانم

323 میان نیک و بد ایام ، تفاوتی نتوانم یافت

324 که روز من به شبم ماند ،‌بهار من به زمستانم

325 نه آرزوی سفر دارد ، نه اشتیاق خطر کردن ،‌

326 دلی که می تپد از وحشت ، در اندرون پریشانم

327 غلام همت خورشیدم ، که چون دریچه فرو بندد

328 نه از هراس من اندیشد ، نه از سیاهی زندانم

329 کجاست باد سحرگاهان ،‌ که در صفای پس از باران

330 کند به یاد تو ، ای ایران !‌ به بوی خاک تو مهمانم

331 (اشعار نادر نادرپور)

عکس نوشته
کامنت
comment
بنر