تو را نمودم و گفتم به دل، از حزین لاهیجی غزل 326
1. تو را نمودم و گفتم به دل، که یار این است
به خون خود زده ای دست، اگر نگار این است
1. تو را نمودم و گفتم به دل، که یار این است
به خون خود زده ای دست، اگر نگار این است
1. تن سختی کشم نزار دل است
کمر کوه زیر بار دل است
1. خورشید به حسن یار من نیست
مه را نمک نگار من نیست
1. هر چه بستیم و گشودیم عبث
هر چه گفتیم و شنودیم عبث
1. با رنگ لعلی تو، به صهبا چه احتیاج؟
با نرگست، به ساغر و مینا چه احتیاج؟
1. ای در نظر ناز تو، سلطان و گدا هیچ
آیا خبرت هست ز حال دل ما هیچ؟
1. نبود خطری در ره بی پا و سران هیچ
رهزن نزند قافلهٔ ریگ روان هیچ
1. ماییم و همین آرزوی یار و دگر هیچ
قاصد برسان مژدهٔ دیدار و دگر هیچ
1. صور قیامت دمید، نالهء مرغان صبح
پردهٔ دل ها درید، چاک گریبان صبح
1. ای نگاه تو پی غارت دلها گستاخ
غمزهٔ شوخ تو، با مومن و ترسا گستاخ
1. آسان نه به پیمانهٔ سرشار شود سرخ
رخسار به خون خوردن بسیار شود سرخ
1. بهل آهنگ سلطانی درین کاخ
سرآور با پریشانی درین کاخ