فرسوده ز نعمت شده دندان از حزین لاهیجی غزل 314
1. فرسوده ز نعمت شده دندان به دهانت
لیک ازگله یک روز نیاسود، زبانت
1. فرسوده ز نعمت شده دندان به دهانت
لیک ازگله یک روز نیاسود، زبانت
1. بی کس تر ازین عاشق دل خسته کسی نیست
عمری ست که بیمارم و عیسی نفسی نیست
1. برآ از خویش زاهد، وقت شبگیر خرابات است
علاج زهد خشکت، ساغر پیر خرابات است
1. بار ستم یار، گران است و گران نیست
جانبازی عشاق، زیان است و زیان نیست
1. عشق اگر یار شود، سود و زیان این همه نیست
سر جانانه سلامت، غم جان اینهمه نیست
1. به گل ترانهٔ مرغان بی نوا عبث است
فسون دوستیم با تو بی وفا عبث است
1. داغی که ز شورابهٔ اشکم نمکین است
صد محشر شوریدگیش زیر نگین است
1. تا نقش خط آن آینه رخسار کشیده ست
آیینه به رخ پردهٔ زنگار کشیده ست
1. غبار کلفت ایام، آشنا نگذاشت
میان آینه و عکس من صفا نگذاشت
1. کار دل و خراش، به هم عشق واگذاشت
این عقده را به ناخن مشکل گشا گذاشت
1. خوش آنکه، دلم در شکن زلف تو جا داشت
بخت سیهم، خاصیت بال هما داشت
1. نسرین به چمن برندمد گر بدن این است
از غنچه صبا دم نزند گر دهن این است