یک ره به سر تربتم از ناز از حزین لاهیجی غزل 350
1. یک ره به سر تربتم از ناز نیامد
این جان ز تن رفته، دگر باز نیامد
1. یک ره به سر تربتم از ناز نیامد
این جان ز تن رفته، دگر باز نیامد
1. شبی ز هجر تو ما را به سر نمیآید
که پارهٔ جگر از چشم تر نمیآید
1. عشق سرکش، به فغان، زین دل ناشاد آمد
این سپندی ست کزو شعله به فریاد آمد
1. کند بر تخت عزت جا، چو از تن جان برون آید
به شاهی می رسد یوسف، چو از زندان برون آید
1. نقاب از چهره بگشا تا ز غربت جان برون آید
برافشان زلف را تا زاهد از ایمان برون آید
1. از ناز نقش پایت، بر خاک مشکل آید
هر جا قدم گذاری، بر پارهٔ دل آید
1. غرور ناز با کوه تحمّل برنمیآید
به خودداری من سیل تغافل برنمیآید
1. تاکی ز جوی هر مژه ام اشک و خون رود
یک ره ز در درآ،که غم از دل برون رود
1. ای وای بر اسیری، کز یاد رفته باشد
در دام مانده باشد، صیاد رفته باشد
1. نالم به اثر گر غم او یار نباشد
گریم به نمک، دیده چو خونبار نباشد
1. خوش آنکه دلم آینه سیمای تو باشد
در خلوت اندیشه، همین جای تو باشد
1. دل هر قطرهای دریای اسرار تو میباشد
حباب بیسر و پا هم هوادار تو میباشد