ز خاموشی دلم را پاس الفت از حزین لاهیجی غزل 362
1. ز خاموشی دلم را پاس الفت مدعا باشد
دمی هرگز نمی خواهم دو لب از هم جدا باشد
1. ز خاموشی دلم را پاس الفت مدعا باشد
دمی هرگز نمی خواهم دو لب از هم جدا باشد
1. مرا آزادگی شیرازهٔ آمال می باشد
گلستان زیر بال مرغ فارغ بال می باشد
1. گر رخ به ما نمایی، ای خوش لقا چه باشد؟
ما را ز ما ستانی، ای دلربا! چه باشد؟
1. خوش آن عاشق که شیدای تو باشد
بیابان گرد سودای تو باشد
1. از غم، دل حیران چه خبر داشته باشد؟
محو تو، ز هجران چه خبر داشته باشد؟
1. جانان ز من آیا خبری داشته باشد؟
آه دل سوزان اثری داشته باشد؟
1. دل آزاده، باخدا باشد
ذکر، نسیان ماسوا باشد
1. خورشید، درین کلبه شب افروز نباشد
خورشید رخی، تا نبود روز نباشد
1. ضمیر جمع روشن، بی صفا هرگز نمی باشد
کدورت در دل بی مدّعا هرگز نمی باشد
1. نشان وحشی من در دل بی کینه پیدا شد
پی غارتگرم، در خانهٔ آیینه پیدا شد
1. فروزان چهره چون شمع آمدی، دلها تسلّی شد
شب روشن سوادان از خطت صبح تجلّی شد
1. ای سیل مرگ، بی تو دل تشنه آب شد
دیر آمدی و خانهٔ طاقت خراب شد