روی تو به خورشید فلک نور از حزین لاهیجی غزل 386
1. روی تو به خورشید فلک نور فروشد
زلف تو به بختم، شب دیجور فروشد
1. روی تو به خورشید فلک نور فروشد
زلف تو به بختم، شب دیجور فروشد
1. در دیدهٔ من غیر رخ یار نگنجد
در آینه جز پرتو دیدار نگنجد
1. نخست از عاشقان بی جرمی آن نامهربان رنجد
به این زودی چرا کس رنجد و از دوستان رنجد؟
1. قاصدی کو که پیامی، بر دلدار برد؟
سوی گلشن، خبر مرغ گرفتار برد؟
1. با تیغبازی مژهات جان که میبرد؟
از چنگ کفر زلف تو، ایمان که میبرد؟
1. در صیدگاه ناز تو بسمل به خون تپد
در خون تپد ولیک نه چون دل به خون تپد
1. دمی که از رخ ساقی خوی حجاب چکد
مرا ز هر بن مو، موج پیچ و تاب چکد
1. بوی زلفی به گریبان صبا ریخته اند
طرفه شوری به دماغ دل ما ریخته اند
1. چو سنبل تو به طرف سمن فرو ریزد
دل شکسته اش از هر شکن فرو ریزد
1. مبادا رو کسی زان قبلهٔ ابرو بگرداند
که کافر می شود، از قبله هرکس رو بگرداند؟
1. درکشوری که مهر و وفا می فروختند
خوبان، متاع جور و جفا می فروختند
1. شلایین نرگسش مست شراب آلوده را ماند
نگاه ناز او مژگان خواب آلوده را ماند