از ما فلک دون چه به یغما از حزین لاهیجی غزل 409
1. از ما فلک دون چه به یغما بستاند؟
این سفله چه داده ست که از ما بستاند؟
1. از ما فلک دون چه به یغما بستاند؟
این سفله چه داده ست که از ما بستاند؟
1. خواهم به دل آن نرگس مستانه در افتد
بد مست تماشاست، به دیوانه درافتد
1. زهر غم هجر تو به جان کارگر افتاد
امّید وصال تو به عمر دگر افتاد
1. بی پا و سر ز قدر و شرف کام می برد
پیر مغان مرا به ادب نام می برد
1. از پرده چو خواهد، گل رخسار برآرد
پوشد به لباس گل و از خار برآرد
1. کشم چو آه، دل ناتوان بیاساید
خدنگ چون سفری شد کمان بیاساید
1. اگر نسیم نباشد که زلف بگشاید؟
به عاشقان رخ معشوق را که بنماید؟
1. صباحت کو که گل را بر سرم شور جنون سازد؟
ملاحت کو که بر داغم نمکدان را نگون سازد؟
1. در این دو هفته که با گل مدار میگذرد
پیاله گیر که ابر بهار میگذرد
1. گریبان چاکم و جانان مرا دیوانه پندارد
حکایتهای هجران مرا افسانه پندارد
1. هوای عشق برونم ز ننگ و نام کشید
به توبه نامهٔ من، یار خط جام کشید
1. لب تشنهٔ تیغیم، ز کوثر چه گشاید؟
دریا کش زخمیم، ز ساغر چه گشاید؟