کوته نظران زلف سیه کار از حزین لاهیجی غزل 398
1. کوته نظران زلف سیه کار ندانند
این مرده دلان فیض شب تار ندانند
1. کوته نظران زلف سیه کار ندانند
این مرده دلان فیض شب تار ندانند
1. خوبان به ره مهر و وفا پا نگذارند
تا حسرت عالم به دل ما نگذارند
1. حریف عیش جهان بی دماغ می ماند
پیاله می رود از دست و داغ می ماند
1. رخ تو رونق صبح بهار می شکند
کرشمه تو، دل روزگار می شکند
1. شوریده دلی دارم، دیوانه چنین باید
کز خون نشود خالی، پیمانه چنین باید
1. دلم که شاهد امّید، در کنار ندید
جبین صبح شب تار انتظار ندید
1. اهل نظر، از آن در یکتا چه دیده اند
با دیدهٔ حباب ز دریا چه دیده اند؟
1. از دلم برخاست دودی، آسمان آمد پدید
گردی از خاطر فشاندم، خاکدان آمد پدید
1. جایی که از سپند نگردد فغان بلند
ما را بود چو شعلهٔ آتش، زبان بلند
1. در دل غم آن لاله عذار است ببینید
این باده که بی رنج خمار است ببینید
1. بهار شد که چمن جام ارغوان گیرد
ز جوش سبزه زمین رنگ آسمان گیرد