فلک که مشعل مهرش زبام میسوزد از اهلی شیرازی غزل 576
1. فلک که مشعل مهرش زبام میسوزد
زرشگ صحبت رندان مدام میسوزد
1. فلک که مشعل مهرش زبام میسوزد
زرشگ صحبت رندان مدام میسوزد
1. روی نیاز ما همه دم بر زمین بود
هر کو نیازمند بتان شد چنین بود
1. کس چون تو نبودست و نخواهد پس ازین بود
در باغ جهان میوه مقصود همین بود
1. روزی که ماه ابروی آن شوخ کم نمود
روزی بما گذشت که صد سال غم نمود
1. بقرار یک نظر دل ز تو چون کنار گیرد
تو مگر بجان در آیی که کسی قرار گیرد
1. شام غم دلخستگان را بیتو جان بر لب رسد
تیره گردد روز بیماران چو وقت شب رسد
1. از دیده رفت و از دل پر خون نمیرود
در دل چنان نشسته که بیرون نمیرود
1. امید وصالت فرح جان حزین بود
نومید شد آخر زتو امید نه این بود