1 سرمه ره دردیده زان دارد که خاک پای اوست هرکه را باشد ادب درچشم مردم جای اوست
2 شاخ گل را با چنان حسنی که از گل حاصل است داغ حسرت بر دلش از قامت رعنای اوست
3 زان گنهکاری که با قدش بدعوی سروخاست سایه بر خاک خجالت دایم از بالای اوست
4 آن بهشت حسن کز خوبی قیامت میکند چون توان گفتن که در عالم کسی همتای اوست
1 بی داغ عشق یکرگ من چون چراغ نیست داغی نهاده ام که دگر جای داغ نیست
2 آشفته دل ز زلف توام با بنفشه گوی تا ناز کم کند که مرا آن دماغ نیست
3 امروز با وجود تو یوسف بود عدم در پیش آفتاب مجال چراغ نیست
4 ای بیخبر ز گریه تلخم بمن مخند کاین چاشنی زهر ترا در ایاغ نیست
1 ای لعبتی که مثل تو کس در زمانه نیست خوشتر ز صورت تو درین کارخانه نیست
2 از زخم تیرتست مرا استخوان سفید مت کشته توایم و ازین به نشانه نیست
3 شیرین حکایتی است که هر چند کوهکن جان میکند حکایت او جز فسانه نیست
4 هرچند پا برهنه روم در رکاب تو هیچم نوازشی بسر تازیانه نیست
1 در زیر زلف روی تو چون گل شکفته است گل بین که زیر سایه سنبل شکفته است
2 مشکل که از رخ تو کسی را گل مراد در باغ آرزو بتخیل شکفته است
3 بس نیست داغهای توام بر جگر که باز هر روز از زمانه صدم گل شکفته است
4 ظلم است چشم مردم بیدرد بر گلی کان گل ز آب دیده بلبل شکفته است
1 زاهد بره کعبه رود کاین ره دین است خوش میرود اما ره مقصود نه این است
2 تا بود دل خسته غمی بود ز عشقت هر چند که دیدیم همین بود و همین است
3 جان دادن و کام از لب معشوق گرفتن این رسم حریفی است محبت نه چنین است
4 امروز که عشق تو بعالم زده آتش آسوده حریفی است که در زیر زمین است
1 ای که میپرسی که با دل همسخن در خانه کیست طوطی حیران چه میداند که در آیینه کیست
2 مار گنج عشق یار از عقل ما کی دم زند غیر محرم آگه از نقد دل گنجینه کیست
3 کی زند بر سینه سنگ از دست دل دیوانه وار هر که دریابد که با دل همنشین در سینه کیست
4 من نمیگویم که بود از باده شب مست و خراب نرگست گوید که مست از باده دوشینه کیست
1 عندلیب از حسن گل افروختن داند که چیست هرکه با شمعی در افتد سوختن داند که چیست
2 او که صبر آموزدم روزی اگر عاشق شود تلخی عاشق بصبر آموختن داند که چیست
3 هرکه همچون غنچه بشکافد دل پر حسرتش از تو حسرت در درون اندوختن داند که چیست
4 پیر کنعانی که چشم از روی یوسف دوخته است دیده از روی جوانان دوختن دارند که چیست
1 خوشا کسی که به کوی تو بخت همدم اوست سفال درد سگان تو ساغر جم اوست
2 دلم که در خم چوگان زلف تست چو گوی شکسته شد همه عمر و هنوز در خم اوست
3 به مرگ مدعی از درد، دل بسوخت مرا هنوز خانه بختم سیه به ماتم اوست
4 دلا تو چند چو پروانه لافی از آتش ترا چه طاقت یک شعله ز آتش غم اوست
1 با یکدم وصلت غم عالم نتوان گفت صد ساله سخن باتو بیکدم نتوان گفت
2 ما وصل نجوییم و غم هجر تو خواهیم وز نازکی خوی تو این هم نتوان گفت
3 با زخم تو خاموشم و زخمی دگرست این کاحوال دل ریش بمرهم نتوان گفت
4 بسیار دهان تو کم از ذره بود لیک در روی نکویان سخن کم نتوان گفت