1 دلا، خار ستم از پا برون خواهد شدن وقت است غمی کز دل نشد هرگز کنون خواهد شدن وقت است
2 خزان غم ورق گرداند و بوی نوبهار آمد رخ زردم ز شادی لاله گون خواهد شدن وقت است
3 گذشت آن خشکسان غم مریز ای دیده سیل خون که آب چشم از شادی برون خواهد شدن وقت است
4 بدین بخت نگون اهلی قیامت کم کن از گریه که طاق آسمان زین غم نگون خواهد شدن وقت است
1 دل مرده از آنم که مسیحا نفسی نیست فریادم از آنست که فریاد رسی نیست
2 از خانقه ایشیخ در کس نگشایند معلوم شد امروز که در خانه کسی نیست
3 ای مرغ گرفتار که دوری ز گلستان واماندگیت جز بشکست قفسی نیست
4 بگذر چو نسیم از سر این باغ که دروی هرجا که گلی سرزده بیخار و خسی نیست
1 با من از مشکین غزالان گرنه بوی آشناست آهویان را با من مجنون صفت انس از کجاست
2 نیست جای هر کسی در حلقه زنجیر عشق هر کجا آزاده یی می بینم اینجا مبتلاست
3 من طبیب عاشقانم نیک میدانم علاج بهترین درمان درد عاشقان ترک دواست
4 دست این شکر لبان در گردن ما کی رسد گردن ما همچو قمری لایق طوق بلاست
1 تا نشد چون نافه خون، دل بوی دلجویی نیافت جز جگر خونی ازین وادی کسی بویی نیافت
2 هر سیه مستی که گفت اوصاف گل در روی تو پیش رویت جز بعذر بیخودی بویی نیافت
3 گرچه سیب آن ز نخ گوید سخن با آدمی جز زنخدانت کسی سیب سخنکویی نیافت
4 آنکه در اسرار پنهان موشکافی می نمود تا دهانت در سخن نامد سر مویی نیافت
1 چشم همه را بر گل روی تو نگاه است انصاف بده دیده مارا چه گناه است
2 طوبی چکنم من که خرابم ز قد تو سرو تو مگر کمتر از آن شاخ گیاه است
3 مگذر ز وداع من بیمار که امروز دل عزم سفر دارد و جان بر سر راه است
4 آن خال ز نخدان که دل من به چه افکند گر چاه دلم کند خود اندر ته چاه است
1 گل نو آمد و ما را غم دیرینه گرفت مرغ جان را نفس اندر قفس سینه گرفت
2 آن حریفی که شبش بودمی از خون دلم بازش امروز هوای می دوشینه گرفت
3 چند جان همه را آن مه نو خط سوزد آخرش دود دل خلق در آیینه گرفت
4 گنج سر دهنش تا نبرد راه کسی مهر خط لب لعلش در گنجینه گرفت
1 صبر تلخ است و دوای من خونین جگر است داروی درد من از درد جگر سوزتر است
2 چون ننالم که رقیبش بجفا می کشدم وین که او آگه ازین نیست جفای دگرست
3 منم آن دلشده پروانه که جا بر سر شمع بی خبر سوخته ام تا دگران را خبرست
4 هر کجا غمزده شوخی است بلای دل ماست تیر باران بلا در ره اهل نظرست
1 کار از دهان او همه دم بر مراد نیست بر هیچ اعتبار و بهیچ اعتماد نیست
2 بازآ که غنچه وار دل تنگ بسته است غیر از نسیم وصل تو هیچش گشاد نیست
3 جان حزین من که کسی یاد او نکرد در ورطه غمی است که کس را بیاد نیست
4 تو جان عالمی نه پری و نه آدمی آدم فرشته خوی و پری حور زاد نیست