1 این چه سروست که از گلشن جان خاسته است وین چه قدست که چون نخل گل آراسته است
2 گرد بر دامن پاکت نرسد از ره کس خاصه گردی که از آلوده دلی خاسته است
3 وای اگر آنقدر افزوده شود روز فراق کز شب قدر وصال تو فلک کاسته است
4 عشق اگر تیغ برآرد سپر عقل چه سود؟ بر سر بنده رود آنچه خدا خواسته است
1 گه نظاره دلم ایمن از رقیبان است که هرکه هست چو من در رخ تو حیران است
2 چو رفت دامن وصلت ز دست من بیرون همیشه دستم ازین غصه در گریبان است
3 محبت تو من از بیم خصم می پوشم وگرنه اینکه تو بینی هزار چندان است
4 تو خود دلیل شو ای چشمه حیات مرا که خضر گمشده ره هم ازین بیابان است
1 بهلاک خود نپوشم نظر از رخ چو ماهت که هزار جان شیرین بفدای یک نگاهت
2 اگرم کشی چه حاجت بهزار تیر مژگان که بس است یک اشارت ز دو نرگس سیاهت
3 چو تو پادشاه حسنی غم دادخواه می پرس که به پرسشی شود خوش دل ریش دادخواهت
4 ولی از غرور خوبی بگدا کجا کنی رحم که نگه نمی فتد هم به هزار پادشاهت
1 همچو چنگ افغان من بیزخم بیدادی نخاست تا رگ جان از تو نخراشید فریادی نخاست
2 پیش من باد است آهی کاین حریفان میکشند ناله جانسوز هرگز از دل شادی نخاست
3 مادر ایام چندانک آدمی میپرورد از کنار آدمی هرگز پریزادی نخاست
4 از نیاز ما اسیران همچو سرو آزادهاند چون تو در گلزار خوبی سرو آزادی نخاست
1 بکوی میکده آخر سبوی ما بشکست میان مغبچگان آبروی ما بشکست
2 بکام تشنه ما بود شربت دیدار فلک بدست ستم در گلوی ما بشکست
3 گذشته بود ز حد آرزو پرستی ما خلیل عشق بت آرزوی ما بشکست
4 بکنج صومعه بودیم مست هی هی ذکر درآمد آن صنم و های هوی ما بشکست
1 امروز غیر غم زتو هیچم نصیب نیست فردا اگر همین بود آنهم غریب نیست
2 در کوی عشق هرکه بمیرد عجب مدار حیرت ز زندگیست که مردن عجیب نیست
3 ای بیخبر که عیب کنی سوز ناله ام سوز از گل است از طرف عندلیب نیست
4 هرکس که داشت درد دلی با طبیب گفت درد دل من است که هیچش طبیب نیست
1 در بهار نوجوانی باغ ما از گل تهی است در خزان پیری امید گل ازوی ابلهی است
2 ساقی، از جامی بگیرم دست کاین دلتنگ را صدهزاران آرزو در جان و دست او تهی است
3 باده خور با نو غزالان وز فلک یاری مجوی کاین پلنگ پیر با شیران ره در روبهی است
4 خلعت شاهی بگو در وصله خاصان نشین خرقه پشمینه بر ما خلعت شاهنشهی است
1 عاشق آن نیست که شد محرم و همدم بر دوست عاشق آنست که محروم بود از در دوست
2 گر فلک هر دو جهان در نظرم عرض کند در دلم نقش نبندد بجز از پیکر دوست
3 برو ایخواجه مگو از سر یوسف بگذر زانکه مویی بدو عالم ندهم از سر دوست
4 زخم دلدار به از رحم رقیب است مرا خوشتر از مرهم اغیار بود نشتر دوست
1 دلا، خار ستم از پا برون خواهد شدن وقت است غمی کز دل نشد هرگز کنون خواهد شدن وقت است
2 خزان غم ورق گرداند و بوی نوبهار آمد رخ زردم ز شادی لاله گون خواهد شدن وقت است
3 گذشت آن خشکسان غم مریز ای دیده سیل خون که آب چشم از شادی برون خواهد شدن وقت است
4 بدین بخت نگون اهلی قیامت کم کن از گریه که طاق آسمان زین غم نگون خواهد شدن وقت است