1 تا بر گل تو سنبل پر خم دمیده است بوی بهشت در همه عالم دمیده است
2 صبح است و جامه چاک زدی درمی صبوح صبحی چنین ز جیب فلک کم دمیده است
3 حور و فرشته را اگر از جان سرشته اند بوی محبت از گل آدم دمیده است
4 در حیرتم ز مهر خطت از دل رقیب کز سنگ خاره سبزه خرم دمیده است
1 امید خلق باقبال و دولت خویش است امید ما بغم و درد و حسرت خویش است
2 اسیر محنت عشق از هوای راحت وصل اسیر نیست گرفتار محنت خویش است
3 چه غم ز داغ محبت چو شمع عاشق را گرش ثبات قدم در مشقت خویش است
4 دلی غمین نگذارد به بیش و کم ساقی غم او خورد که نه راضی بقسمت خویش است
1 شیشه دل بهر خوبانم ز دست افتاده است کار دل از دست خوبان در شکست افتاده است
2 در گلستان جمالت زان دو چشم می پرست کافری خونخواره در هر گوشه مست افتاده است
3 با نهال قامتت چون سایه ای سرو سهی سربلندی چون کند طوبی که پست افتاده است
4 او که در عشق از غم دین پند عاشق میدهد گو غم خود خور که عاشق بت پرست افتاده است
1 تو پیش چشم منی چشم من پر آب از چیست چو دل بوصل تو آسود اضطراب از چیست
2 ز شوق آن لب میگون دلم کباب بود تو آتشم زده یی ورنه دل کباب از چیست
3 گرفت چاشنیی از لب تو ساغر می وگرنه بیهشی خلق در شراب از چیست
4 غم از حساب قیامت مگر نداری تو وگرنه با منت این ظلم بی حساب از چیست
1 چو منع غیر مجالم در آشنایی نیست ز آشنایی او چاره جز جدایی نیست
2 گذشتم از غم آن گل زرشک غیر ولی ز خار خار دل از غیرتم رهایی نیست
3 دلا ز صحبت خوبان کناره کن ز ازل که آخرش بجز از جور و بیوفایی نیست
4 خوشم چو بلبل مسکین بخار غم ای گل ز بسکه برگ وصالم ز بینوایی نیست
1 رفتی و نقش روی تو از چشم تر نرفت خال توام چو مردم چشم از نظر نرفت
2 خاری که از ره تو بپای دلم خلید تا سر نزد ز خاک من از دل بدر نرفت
3 کارم بجان رسید ز زخم زبان خلق جان رفت و زخم طعنه خلق از جگر نرفت
4 هرگز بسر نرفت شبی کز غمت چو شمع دود دلم بگنبد افالک بر نرفت
1 چنین حسن و ملاحت با ملک نیست ملک را حسن اگر هست این نمک نیست
2 گل خوبان چو گل عنبر سرشت است ولی بوی وفا با هیچ یک نیست
3 مرا گر در وفا شک داری ایشوخ ترا در بیوفایی هیچ شک نیست
4 بکوی صبر عاشق ره نیابد ره عشق و صبوری مشترک نیست