1 خونم به جور تیغ تو در گردن خودست هر کس با تو دوست بود دشمن خودست
2 مستانه سرو ناز تو ره میرود مگر سرمست جلوه ای خرامیدن خودست
3 خار ره تو هر که بسوزن کشد ز پا همچون مسیح خار رهش سوزن خودست
4 جز تیغ دوست کیست که فریادرس شود ما را که کار دل همه در گردن خودست
1 آن بت که قبله دل عشاق روی اوست هرجا که هست روی دل ما بسوی اوست
2 ای دل چراغ دیده تاریک بر فروز تا خانه روشن از اثر شمع روی اوست
3 من خاک کوی او نفروشم بآب خضر سرچشمه حیات هم از خاک کوی اوست
4 چون هرکه هست آرزویی دارد از جهان دل را گناه چیست گرش آرزوی اوست
1 نه از طرب هوس گشت با غم افتادست هوای نو گل خود در دماغم افتادست
2 چه تیره است شبم با وجود آتش دل مگر که چشم بدی بر چراغم افتادست
3 هلاک خود طلبم من که می خورم بی تو گمان مبر که نظر بر فراغم افتادست
4 چو لاله بر سر راهت فتاده ام بنگر که هوش رفته و از کف ایاغم افتادست
1 کی آب خضر همدم طبع سلیم ماست ما و شراب کهنه که یار قدیم ماست
2 ما را هوای عرش ازین آستانه نیست حقا که آستان تو عرش عظیم ماست
3 این بوی جانفرای که از گل دمد مگر بوی خوش غزاله عنبر شمیم ماست
4 ما درد دسوت پیش حکیمان نمی بریم ساقی بیار می که مسیح و حکیم ماست
1 گر چو گل در کف ما جام می صبحگهی است آنهم از سایه اقبال تو ای سرو سهی است
2 بهر جان هر که دم از بی گنهی زد بکشش چه گناهش بتر از دعوی این بی گنهی است
3 پادشاهان همه شب پاس درت میدارند پاسبانی بسر کوی بتان پادشهی است
4 ایکه در بند بتانی ز جفا داد مزن زانکه رسم و ره اینطایفه بی رسم و رهی است
1 ذره چون خورشید گردد طالع و لامع خوش است آفتاب بخت من لامع نشد طالع خوش است
2 میزند تیغ آفتاب من که میرم پیش او گر شفاعتخواه نبود در میان مانع خوش است
3 میرسد گاهی بسمع محرمان حالم ولی حال مجنون را اگر لیلی بود سامع خوش است
4 سایه ام بر سر سگش همچون همامی افکند گر بمشتی استخوان من شود قانع خوش است
1 آن شمع که پروانه صفت بال و پرم سوخت هرگاه که در خاطرم آید جگرم سوخت
2 جز صورت او در نظرم هیچ نیاید کز یک نگه آن مه، دو جهان در نظرم سوخت
3 از غیرت اغیار چراغ دل و جان مرد کرد از رخ خود زنده و غیرت دگرم سوخت
4 ای شمع شب افروز که ماندی ز نظر دور باز آی که بی روی تو آه سحرم سوخت
1 هرچند غمی همچو غم بی درمی نیست آنرا که بود گنج غمت هیچ غمی نیست
2 مردم ز خمار غم و جامم ندهد یار در نرگس او شیوه صاحب کرمی نست
3 با حکم ازل مانع عاشق نتوان شد ای خواجه برو حاجت ای بوالحکمی نیست
4 آن کز ستم خط تو دیدیم مگر باد در گوش تو گوید که حکایت قلمی نیست