1 از لطف اگرچه با سگ خویشت عجب خوش است من کیستم که با تو نشینم ادب خوش است
2 گر کعبه وصال تو نتوان بسعی یافت ننشینم از طلب که درین ره طلب خوش است
3 گر بر تو خوش بود غم و اندوه عاشقی ورنی بهر که هست نشاط و طرب خوش است
4 من منع صوفی از می و شاهد نمیکنم با لعل یار ساغر می لب بلب خوش است
1 شمع رخسار بتان خانه ز بنیاد بسوخت هرکه را چشم برین طایفه افتاد بسوخت
2 شرر تیشه فرهاد دلیلست بر آن که دل سنگ هم از حسرت فرهاد بسوخت
3 مرد عشق آن زن هندوست که در کیش وفا زنده چونشمع در آتش شد و آزاد بسوخت
4 از تف خون دلم خنجر او سرخ شدست یاز سوز جگر من دل فولاد بسوخت
1 وادی مجنون و شان، عالم آزادی است از همه غم رسته است هر که درین وادی است
2 مرد ره عشق را از غم و شادی چه فکر مرد نیی گر ترا فکر غم و شادی است
3 بامی همچون چراغ ظلمت غم باک نیست گم نشود هر کرا پیر مغان هادی است
4 نسبت موی ترا باد بسنبل چو کرد هیچ پریشان مشو کاین سخن بادی است
1 بسکه هرجا صفت خون دل آشامی ماست در همه معرکه یی قصه بد نامی است
2 جام می زهر شود در دل ما بی لب تو زهر خوردن به از این جام می آشامی ماست
3 ما که افروخته ایم آتش دل شمع صفت هرچه آید بسر ما همه از خامی ماست
4 چون سرانجام بدو نیک بجز مردن نیست کشته در عشق شدن نیز سرانجامی ماست
1 تا گوشه چشمی بمن آن سیم تن انداخت خوبان جهان را همه از چشم من انداخت
2 آن نرگس مستانه چو بر گل نظر افکند خون در جگر لاله خونین کفن انداخت
3 آزاده برآمد ز غم باد خزان سرو زان سایه که او بر سر سرو چمن انداخت
4 گر تا ابد از کوه دمد لاله عجب نیست زان خون که فلک در جگر کوهکن انداخت
1 قد طوبی و لب کوثر و خود حور بهشت است یارب ملک است آدمی این چه بهشت است
2 جز برق محبت نبود آتش موسی گر از سر طورست و گر از کنج کنشت است
3 آن لعل روان بخش بود یا خط نوخیز یا چشمه آبی که روان از لب کشت است
4 پیش رخ خوبش که ملک را نمکی نیست از حسن پری هیچ مگویید که زشت است
1 چنین که تشنه بخون لعل یاربی سبب است هلاک ما عجبی نیست زندگی عجب است
2 من از ادب نشمارم سگ درت خود را که آدمش نشمارند هرکه بی ادب است
3 اگرچه خاک شدم رخ متاب ای خورشید که ذره ذره غبارم هنوز در طلب است
4 به مجلسی که بود هزار دل پرخون چه جای ساغر عیش و پیاله طرب است