1 دل ز غم تا کی کند فریاد، خاموشی خوش است ساقیا جامی بده کز غم فراموشی خوش است
2 غیر مستان مدهوش از جهان خوشدل نیند عقل عاقل در نمییابد که مدهوشی خوش است
3 میرود آن شوخ و عاشق های و هویی میکند بخت سلطان خوش که ما را هم بچاووشی خوش است
4 تا سیه پوشید از خط عارضش حالی شود مردم چشم مرا زان تا سیه پوشی خوش است
1 دیوانه یارم من و با کس نظرم نیست مشغول خودم وز همه عالم خبرم نیست
2 من مست دل آشفته ام ای همدم مشفق خارم مکش از پای پروای سرم نیست
3 زخمی بود از عشق بهرمو که مرا هست با آنهمه از عشق نکویان حذرم نیست
4 ای قبله حاجت زدرت رو بکه آرم؟ زنهار مرانم که ازین در گذرم نیست
1 سرومن، صد خارم از دست تو در پا رفته است دست من گیر از کرم چون پایم از جا رفته است
2 بعد از این خواهد ز صحراسیل خون آمد بشهر بسکه خون دل ز چشم ما بصحرار رفته است
3 هیچکس را خاری از دست غمت بر پا نرفت هر چه رفت از زخم بیداد تو بر ما رفته است
4 آفتاب من اگر از روی زین گردد بلند پست گردد کار مه هر چند بالا رفته است
1 هرکه عاشق شد چو شمع آزاده از دلمردگی است زندگی دلگرمی عشق است و مرگ افسردگی است
2 من به آزارت خوشم چون مرهم دیدار هست خوشدل از یک دیدنم گر صدهزار آزردگی است
3 گر ز پیری سبزه پژمردهام عیبم مکن آخر کار گل سیراب هم پژمردگی است
4 داغ دل در پرده دارد غنچه زان رسوا نشد مستی و رسوایی ما چون گل از بیپردگی است
1 گیرم که دل از یاد تو خرسند توان داشت بی جان تن فرسوده نگه چند توان داشت
2 خود گوی که این طوطی دلسوخته تا چند در حسرت آن لعل شکر خند توان داشت
3 با اینهمه تلخی نتوان ساخت که آخر یکبوسه زان لب چون قند توان داشت
4 سودا زده چون گوش کند پند خردمند این شیوه طمع هم ز هردمند توان داشت
1 بازم از چشم آنسوار سرکش خونخوار رفت شد عنان از دست و دست از کار و کار از چاره رفت
2 اندک اندک میشد از دل درد او بیرون به اشگ چاک کردم سینه تا دردم ز دل یکپاره رفت
3 من تنها از پی دل میروم در راه عشق هر که آمد در جهان دنبال دل همواره رفت
4 حق مگر صبر و دلی بازم دهد کز هجر او آنچه بود از صبر و عقل و دین و دل یکباره رفت
1 جانم در آتش از ستم ماهپاره ایست دل غرق خون و دیده خراب نظاره ایست
2 رحمی نکرد صورت شیرین به کوهکن بیرحم آدمی نبود سنگ پاره ایست
3 در کوی عشق نام اجل کس نمی برد جایی که عشق هست اجل هیچکاره ایست
4 جز عاشقان که چشم به تقدیر کرده اند هر کس که هست در پی فکری و چاره ایست
1 چشم مست گر کشد هر گوشه خلقی در غم است گوشهگیر آن را چه غم گر کار عالم در هم است
2 در وفاداری رخ زرد مرا بشناس تو زان که اکسیر وفا بسیار در عالم کم است
3 کی ز تنهایی به تنگ آیم من مجنونصفت چون خیال آهوی چشم تو با من همدم است
4 صبح دولت میدمد ساقی بده جام شراب این دم از عالم غنیمت دان که عالم یک دم است