1 درخت وادی ایمن بنور عشق کسی است اگرنه عشق بود هرچه هست خار و خسی است
2 چو صبح همنفس مهر آفتابی باش مزن به هر زه نفس زانکه زندگی نفسی است
3 خراب سیمبری باش و گنج زر بگذار که در خرابه عالم ازین متاع بسی است
4 دلی که عاشق شمعی بود چو پروانه اگر نسوخت نه عاشق بود که بوالهوسی است
1 جان دادن از وفا هنر کوهکن بس است حاجت بقصه نیست همین یکسخن بس است
2 ساقی رواج مدرسه و خانقه شکست درصد هزار بتکده یک بت شکن بس است
3 تا زنده ام پلاس سگت پیرهن کنم چو میرم از غم تو همینم کفن بس است
4 بوی گل وصال کجا میرسد بمن بگشا قبا که نکهت ازین پیرهن بس است
1 چشم تو دگر در پی صید دل و جان است صیادیت از دیدن دزدیده عیان است
2 گر داشت پری چون تو جمالی چه نهان داشت پیداست که از شرم جما تو نهان است
3 حال دل بیچاره مگر جان بتو گوید با دوست حکایت نه سرو کار زبان است
4 بوی تو نشان میدهدم ناله پر درد هر ناله که از درد برآید به نشان است
1 پیری خزان تازه بهار جوانی است وقت شباب خوش که گل زندگانی است
2 ایساقی صبوح که چون آفتاب صبح خار و گل از فروغ رخت ارغوانی است
3 جامی ببخش و چهره ما لاله رنگ کن کاندر بهار عمر رخ ما خزانی است
4 جام شراب و کنج خرابات و وصل یار عیش نهان مگوی که گنج نهانی است
1 حیاتی با رخ خوی کرده اوست که صد خضر و مسیحا مرده اوست
2 من از بالای او دارم شکایت که در عالم بلا آورده اوست
3 چراغ زاهد از عشق ار نیفروخت نه از عشق از دل افسرده اوست
4 بر افکن پرده ای باد از رخ گل که گنج حسن زیر پرده اوست
1 تشریف کرامت اگر از لطف الهی است پشمینه مارا چه کم از اطلس شاهی است
2 گر نامه سفیدی سببش توبه ز عشق است این نامه سفیدی نبود نامه سیاهی است
3 چون برگ خزان دیده به پیرانه سرم بین خون جگر از گریه که بر چهره گاهی است
4 در دعوی خونم اگرت غمزه گواه است من راضی ام ایشوخ چهه حاجت بگواهی است
1 مستی که ذوق رندی و بیچارگی نیافت مستی نکرد و لذت میخوارگی نیافت
2 آن گل کجا گشاد رخ خویش ای پری کانجا هزار همچو تو نظارگی نیافت
3 راه عدم گرفت دلم کز مقام غم آزادگی جز از ره آوارگی نیافت
4 ای برق گاه گاه وصالت مرا بسوخت خوش آنکه گر نیافت بیکبارگی نیافت
1 ناخورده می ز نرگس او دل خمار یافت تا چیده یک گل از مژه صد زخم خار یافت
2 میکرد شمع از آتش دل بی قرار سعی بعد از هزار سعی بکشتن قرار یافت
3 آنرا چو من رواست که گشت چمن کند کز خار و گل مشام دلش بوی یار یافت
4 من ذره حقیرم و آن آفتاب حسن هرجا نظر فکند چو من صدهزار یافت