1 شمع را پیش رخت اشک نیاز اینهمه چیست گرنه سر گرم تو شد سوز و نیاز اینهمه چیست
2 صد کنار از غم سرد تو پر آب است ز اشک بکناری بنشین شوخی و ناز اینهمه چیست
3 گر بمحراب حقیقت بود ابروی بتان سجده اهل حقیقت به مجاز اینهمه چیست
4 ای خضر گر نشوی کشته آن آب حیات خود بگو خاصیت عمر دراز اینهمه چیست
1 سگ کوی تو که شب تا بسحر پیش من است مهربانیش ز بهر جگر ریش من است
2 غیرتم با تو چنان است که با خویش بدم هرکه بیگانه زهمر تو بود خویش من است
3 ازتو هر کو بشفاعت طلبد خون مرا نیکخواه دل من نیست بداندیش من است
4 تشنه لعل توام زهر من است آب حیات هرچه پیش دگران نوش بود نیش من است
1 کسی زکعبه کوی تو نامراد نرفت که حلقه بر در این خانه زد؟ که شاد نرفت
2 به خاک پای تو کز خاک درگهت دل ما بسنگ تفرقه چون مرغ خانه زاد نرفت
3 بجان دوست که هرچند مهر ورزیدم جفا زخاطر این چرخ کج نهاد نرفت
4 بتخت بخت مکن تکیه گر سلیمانی کدام تخت که آخر چو گل بباد نرفت
1 منم که حاصل من غیر نامرادی نیست درخت بخت مرا برگ عیش و شادی نیست
2 ز فسحت دو جهان خاطرم به تنگ آمد فراغت دل مجنون بهیچ وادی نیست
3 چون برق میگذرد عمر بر فروز از وی چراغ عیش که تا چشم بر گشادی نیست
4 گمان مبر که فلاک با توراست خواهد شد که در طبیعت او غیر کج نهادی نیست
1 عشق آتش است و در دل دیوانه در گرفت برق قبول شمع به پروانه در گرفت
2 از چشم سرخوش تو که مست است بی شراب صحبت بیک کرشمه مستانه درگرفت
3 اندک مبین سرشک دل گرم عاشقان کاتش زیک شراره بیک خانه درگرفت
4 گفتم خوش است سوز درون شمع بر فروخت این حرف آشنا چه به بیگانه درگرفت
1 هرچند که یوسف بجمال از همه بیش است حسن نمکین تو بلای دل ریش است
2 چون گل همه تن آب حیاتی تو ولیکن چون خار دل آزار رقیبت همه نیش است
3 در دوستی مدعیان نیست جز آزار هر کو ببدان دوست شود دشمن خویشست
4 دشمن ببرادر صفتی دوست نگردد یوسف نگر ای مه که چه آزرده خویش است
1 روی کسی چو صورت آینه سوی تست کز خویشتن تهی و پر از مهر روی تست
2 ای آفتاب بر فلک همچو ماه تو پشتش از آن خمیده که مایل بسوی تست
3 تنها نه از حدیث تو من در حکایتم هر جا که میروم همه این گفتگوی تست
4 گل را بخاک کوی تو لاف صفا چراست چون آب روی گل همه از خاک کوی تست