1 قوی شد لاغر از گوشمال غم ز بس ما را برون افتاد چون چنگ از بدن تار نفس ما را
2 گلستانی که بیسرو قد رعنای او باشد خیابانش ز دلگیری بود چاک قفس ما را
3 چه با کوه غمت سازیم؟ کز بس ناتوانیها ز پا میافگند هنگام برگشتن نفس ما را
4 به آیین تواضع داد از پشت خمم عادت بود از شیخ پیری حق این تعلیم بس ما را
1 بس است شمع قناعت چون مسکن ما را چرا بمهر بود چشم روزن ما را
2 کشید خجلت بی برگی از خزان چندان که کرد آب عرق سبز گلشن ما را
3 سیاه باد رخ مفلسی بهر دو جهان که ناامید ز ما کرد رهزن ما را
4 زخلق یاوری هم شده است رسم قدیم مگر بباد دهد برق خرمن ما را
1 پوشیده پرده گر دوست روی سیاه ما را رنگ خجالت آورد بر رو گناه ما را
2 پیری خلاص میکرد ما را از روی عالم گر سنگ ره نمیشد عینک نگاه ما را
3 گر برنشد چراغم ای دل خورم چرا غم؟ نگرفته است از دست کس شمع آه ما را
4 آورد رو بهرکس کردند پشت بر وی گویا نمی شناسد دل قبله گاه ما را
1 ز لطف دوست کی آید دریدن پرده ما را؟ اگر خجلت بروی ما نیارد کرده ما را؟
2 نباشد جز فرو رفتن ز خجلت بر زمین فردا اگر سرکوب ما خواهند کرد آورده ما را
3 همین نعمت ز نعمتهای الوان بس که همچون گل برخ چینی نباشد سفره گسترده ما را
4 مصور گر کشد تمثال ما ز آلوده دامانی عجب نبود ورق از خود فشاند کرده ما را
1 ریش سازد ز نزاکت گل رخسار ترا گر خلد خار به پا طالب دیدار ترا
2 فرصت چشم گشودن به نگاهی ندهد کس چو حیرت نکشد غیرت رخسار ترا
3 مگذر از خاک من ای شوخ که نتوان دیدن در کف جلوه گری دامن رفتار ترا
4 تا ببالی بخود از خوبی خود در کار است دامن آینه یی آتش رخسار ترا
1 نتوان به پند کرد نکو بدسرشت را صیقل گری نمیکند آیینه خشت را
2 مال جهان جهنم نقدیست ای فقیر بشناس قدر مفلسی چون بهشت را
3 باشد به تیره روزی خویشم امیدها ابر سیاه سرمه بود چشم کشت را
4 از حسن خلق دیو شود در نظر پری برقع بود گشاد جبین روی زشت را
1 چو دست سائلان نبود گلی دامان وسعت را به از ریزش نباشد آبشاری کوه همت را
2 ز بس گشتند صاحب جوهران در خاک ناپیدا جواهر سرمه شد گیتی سراسر چشم عبرت را
3 ز کشکول گدایی فارغ است آنکس که قانع شد بکشتی نیست حاجت آب باریک قناعت را
4 رسد بر اهل ایمان بیشتر آزار در دنیا گزندی نیست از دندان جز انگشت شهادت را
1 این قدر طول امل ره میدهی در دل چرا مصحف خود را این خط میکنی باطل چرا؟
2 عیش دنیا احتلام خواب غفلت بیش نیست از خیالی این قدر آلودگی ای دل چرا
3 از محیط آرزو بگذر نفس تا میوزد در چنین باد مرادی این قدر کاهل چرا
4 صید مطلب تا کنی بگریز از خود همچو تیر چون کمان حلقه برخود این قدر مایل چرا
1 بهار است و از اشکم گل به دامن میکند صحرا ز جوش لاله یا خون گریه بر من میکند صحرا
2 نیفتد تا به راه عاقلی از بیخودی مجنون به هر سو آتشی از لاله روشن میکند صحرا
3 لباس بی لباسی بر قد دیوانه میدوزد که از جو رشته و از خار سوزن میکند صحرا
4 ز یک روزن که باشد در سرا روشن شود محفل سراسر این جهان را بر تو روزن میکند صحرا
1 ز کیفیت بود هر گوشه صد میخانه در صحرا بود هر سبزه و گل شیشه پیمانه در صحرا
2 نه عاقل گشته ام در شهر و نی دیوانه در صحرا نه در شهر است ما آوارگان را جا نه در صحرا
3 ز بس وا می شود از هر نسیم آشفتگان را دل عجب دانم که خواهد زلف لیلی شانه در صحرا
4 بود از ابر مشک باده کیفیتش بر لب از آن سیل بهاری می رود مستانه در صحرا