چشم من گوش خیالت دارد، اما از سلمان ساوجی غزل 85
1. چشم من گوش خیالت دارد، اما خواب نیست
هست جان را، عزم پا بوست ولی، اسباب نیست
1. چشم من گوش خیالت دارد، اما خواب نیست
هست جان را، عزم پا بوست ولی، اسباب نیست
1. عاشق سرمست را، با دین و دنیا کار نیست
کعبه صاحبدلان، جز خانه خمار نیست
1. میکشم دردی که درمانیش، نیست
میروم راهی که پایانیش نیست
1. بهار باغ و گل امروز، گوییا خوش نیست
ندانم این ز بهارست، یا مرا خوش نیست
1. دل میخرد حبیب و مرا این متاع نیست
گر طالب سرست برین سر، نزاع نیست
1. درد عشق تو که جز جان منش، منزل نیست
در دل میزند و جز تو، کسی در دل نیست
1. اگر غمی است مرا بر دل، از غمش غم نیست
مباد شاد، بدین غم، دلی که خرم نیست
1. حاصلی، زین دور غم فرجام، نیست
در جهان دوری، چو دور جام نیست
1. خسته باد آن دل، که از تیر جفایش خسته نیست
رسته باد از غم، دلی کز بند عشقش، رسته نیست
1. ما را به جز از عشق تو، در خانه کسی نیست
بنمای رخ، از پرده که در خانه کسی نیست
1. سرو را، پیش قدت، منصب بالایی نیست
ماه را، با رخ تو، دعوی زیبایی نیست