تا به هوای تو دل، از سر جان، از سلمان ساوجی غزل 49
1. تا به هوای تو دل، از سر جان، برنخاست
از دل بیطاقتم، بار گران ، برنخاست
1. تا به هوای تو دل، از سر جان، برنخاست
از دل بیطاقتم، بار گران ، برنخاست
1. شب فراق، چو زلفت اگر چه تاریک است
امیدوارم از آن رو، که صبح، نزدیک است
1. من خیال یار دارم، گر کسی را بر دل است
کز خیال او شوم، خالی، خیالی باطل است
1. مستی و عشق از ازل، پیشه و آیین ماست
دین من این است و بس، کیست که در دین ماست
1. رفیقان! کاروان، امشب، روان است
دل مسکین من، با کاروان است
1. چشم سر مست خوشت، فتنه هشیاران است
هر که شد مست می عشق تو، هشیار، آن است
1. زلال جام خضر، دردی مدام من است
مقیم دیر گوشه مغان، مقام من است
1. این چه داغی است که از عشق تو بر جان من است
وین چه دردی است که سرمایه درمان من است
1. فراق روی تو از شرح و بسط، بیرون است
زما مپرس، که حال درون دل، چون است
1. شب است و بادیه و دل، فتاده از راه است
ز چپ و راست، مخالف، ز پیش و پس، چاه است
1. چشم مخمور تو تا در خواب مستی خفته است
از خمار چشم مستت، عالمی، آشفته است
1. امشب، چراغ مجلس ما، در گرفته است
در تاب رفته و سخن، از سر گرفته است