غمزه سرمست ساقی، بیشراب از سلمان ساوجی غزل 25
1. غمزه سرمست ساقی، بیشراب
کرد هشیاران مجلس را خراب
1. غمزه سرمست ساقی، بیشراب
کرد هشیاران مجلس را خراب
1. ای گل رخسار تو! برده ز روی گل، آب
صحبت گل را رها کرده به بویت گلاب
1. ز باغ وصل تو یابد، ریاض رضوان، آب
ز تاب هجر تو دارد، شرار دوزخ، تاب
1. از لب لعل توام، کار به کام است، امشب
دولتم بنده و اقبالم، غلام است، امشب
1. جان نیاید در نشاط، الا که بر بوی حبیب
تا گل رنگین نبالد، خوش ننالد عندلیب
1. خستهام ای یارو ندارم، طبیب
هیچ طبیبی نبودچون حبیب
1. باز آمدی ای بخت همایون به سعادت
چون جان گرامی، به بدن، روز اعادت
1. در سرم زلف تو، سودا انداخت
کار من زلف تو در پا انداخت
1. به آستین ملالم مران، که من به ارادت
نهادهام سر طاعت، به آستان عبادت
1. خوشا! دلی که گرفتار زلف دلبند است
دلی است فارغ و آزاد، کو درین بند است
1. مرا ز هر دوجهان، حضرت تو، مقصود است
که حضرتت به حقیقت، مقام محمود است
1. هرکه از خود خبری دارد، ازو بیخبر است
عشق جایی نبرد، پی که ز هستی اثر است