1 ز درد عشق، دل و دیده خون گرفت مرا سپاه عشق، درون و برون گرفت مرا
2 گرفت دامن من اشک و بر درش بنشاند کجا روم ز درد او که خون گرفت مرا
3 کبوتر حرمم من، گرفت بر من نیست عقاب عشق ندانم، که چون گرفت مرا
4 به سر همی رودم دود و من نمیدانم چه آتش است که در اندرون گرفت مرا
1 ای که بر من میکشی خط و نمیخوانی مرا! بر مثال نامه، بر خود چند پیچانی مرا؟
2 راندهاند روز ازل، بر ما بناکامی، قلم نیستم، کام دل آخر تا به کی رانی مرا؟
3 در سر زلف تو کردم، عمر و آن عمر عزیز سر به سر بر باد رفت، اندر پیشانی مرا
4 میدهم جان تا بر آرم با تو یکدم، چون کنم هیچ کاری بر نمیآید، به آسانی مرا
1 نور چشمی و به مردم، نظری نیست تو را آفتابی و بخاکم، گذری نیست، تو را
2 مردم از ناله زارم، همه با درد و ضرند «لله الحمد» کزین درد سری نیست، تو را
3 صبح پیریم، اثر کرد و شبم، روز نشد ای شب تیره مگر خود سحری نیست تو را؟
4 کار با عشق فتاد، از سرم ای عقل برو چه دهی وسوسه، دیدم هنری نیست تورا
1 محتسب گوید: که بشکن، ساغر و پیمانه را غالباً دیوانه می داند، من فرزانه را
2 بشکنم صد عهد و پیمان، نشکنم پیمانه را این قدر تمیز هست، آخر من دیوانه را
3 گو چو بنیادم می و معشوق ویران کردهاند کردهام وقف می و معشوق این، ویرانه را
4 ما ز بیرون خمستان فلک، می، میخوریم گو بر اندازید، بنیاد خم و خمخانه را
1 اگر حسن تو بگشاید، نقاب از چهره دعوی را به گل رضوان بر انداید، در فردوس اعلی را
2 وگر سرور سر افرازت، زجنت، سایه بردارد دگر برگ سر افرازی، نباشد شاخ طوبی را
3 بهار عالم حسنت، جهان را تازه میدارد به زنگ اصحاب صورت را، به بوار باب معنی را
4 فروغ حسن رویت کی، تواند دیده هر بیدل؟ دلی چون کوه میباید، که بر تابد تجلی را
1 یارب به آب این مژه اشکبار ما کان سرو ناز را، بنشان در کنار ما
2 از ما غبار اگر چه بر انگیخت، درد او گردی به دامنش مرصاد، از غبار ما
3 ای دل درین دیار، نشان و نامجوی جز در دیار ما، مطلب، در دیار ما
4 آبی به روی کار من، آمد ز دیده باز و آن نیز اگر چه باز نیاید، به کار ما
1 ره، خرابات است و درد سالخورده، پیر ما کس نمیداند به غیر از پیر ما، تدبیر ما
2 خاک را از خاصیت اکسیر اگر، زر میکند ساقیا میده، که ما، خاکیم و می، اکسیر ما
3 ما که از دوران ازل مستیم و عاشق، تا کنون غالبا صورت نبندد، بعد از این تغییر ما
4 من غلام هندوی آن سرو آزادم که او بر سمن بنوشت خطی، از پی تحریر ما
1 من کیستم؟ تا با شدم، سودای دیدار شما اینم نه بس کاید به من، بویی ز گلزار شما؟
2 چشمم که هر دم میکند، غسلی به خوناب جگر با این طهارت نیستم، زیبای دیدار شما!
3 سیم سیاه قلب اگر، هرگز نپالودی مژه کی نقد اشک ما روان، گشتی به بازار شما؟
4 ای هر سر موی تو را، سرمایه هستی بها! با آن که من خود نیستم، هستم خریدار شما
1 قبله ما نیست، جز محراب ابروی شما دولت ما نیست، الا در سر کوی شما
2 روز محشر، در جواب پرسش سودای کفر هیچ دست آویز ما را نیست، جز موی شما
3 ماه تابان را شبی نسبت، به رویت، کردهام سالها شد، تا خجالت دارم، از روی شما
4 مرده خاکم که او میپرورد سروی چو تو زنده بادم که او میآورد بوی شما
1 بیگل رویت ندارد، رونقی بستان ما بی حضورت، هیچ نوری نیست، در ایوان ما
2 گر بسامان سر کویش رسی ای باد صبح عرضه داری شرح حال بی سرو سامان ما
3 در دل ما، خار غم بشکست و در دل غم، بماند چیست یاران، چاره غمهای بیپایان ما؟
4 دوستان، گویند دل را صبر فرمایید صبر چون کنیم ای دوستان، دل نیست در فرمان ما؟