نور چشمی و به مردم، نظری از سلمان ساوجی غزل 13
1. نور چشمی و به مردم، نظری نیست تو را
آفتابی و بخاکم، گذری نیست، تو را
1. نور چشمی و به مردم، نظری نیست تو را
آفتابی و بخاکم، گذری نیست، تو را
1. محتسب گوید: که بشکن، ساغر و پیمانه را
غالباً دیوانه می داند، من فرزانه را
1. اگر حسن تو بگشاید، نقاب از چهره دعوی را
به گل رضوان بر انداید، در فردوس اعلی را
1. یارب به آب این مژه اشکبار ما
کان سرو ناز را، بنشان در کنار ما
1. ره، خرابات است و درد سالخورده، پیر ما
کس نمیداند به غیر از پیر ما، تدبیر ما
1. من کیستم؟ تا با شدم، سودای دیدار شما
اینم نه بس کاید به من، بویی ز گلزار شما؟
1. قبله ما نیست، جز محراب ابروی شما
دولت ما نیست، الا در سر کوی شما
1. بیگل رویت ندارد، رونقی بستان ما
بی حضورت، هیچ نوری نیست، در ایوان ما
1. نوبهار و عشق و مستی، خاصه در عهد شباب
میکند، بنیاد مستوری مستوران، خراب
1. چشمه چشم من از سرو قدت یابد، آب
رشته جان من از، شمع رخت دارد، تاب
1. چشمم از پرتو خورشید رخت، گیرد آب
رویت از آتش اندیشه دل یابد تاب
1. جمال خود منما، جز به دیده پر آب
روا مدار، تیمم به خاک، در لب آب