لعل را بر آفتاب حسن گویا از سلمان ساوجی غزل 346
1. لعل را بر آفتاب حسن گویا کردهای
ز آفتاب حسن خود، یک ذره پیدا کردهای
1. لعل را بر آفتاب حسن گویا کردهای
ز آفتاب حسن خود، یک ذره پیدا کردهای
1. ای نور دیده باز گو جرمی که از ما دیدهای
تا بیگناه از ما چرا چون بخت بر گردیدهای؟
1. در خیل تو گشتیم، بسی از همه بابی
کردیم سوال و نشنیدیم جوابی
1. جان ندارد بی لب شیرین جانان لذتی
بی عزیزان نیست عمر نازنین را لذتی
1. خنک صبا که ز زلفش، خلاص یافت نفسی
صبا فدای تو بادم، برو که نیک بجستی
1. ای میوه رسیده ز بستان کیستی
وی آیت نو آمده در شان کیستی؟
1. خورشید رخا سایه ز ما باز گرفتی
وز من نظر مهر و وفا باز گرفتی
1. دلا راه هوا خالی نخواهد بودن از گردی
قدم مردانه نه کانجا به گردی میرود مردی
1. به نیازی که با خدا داری
که دلم بیش ازین نیازاری
1. چه میبری دل ما چون نگه نمیداری؟
چه دلبری که نمیآید از تو دلداری؟
1. دل بر سر کوی تو نهادیم به خواری
جان در غم عشق تو بدادیم به زاری
1. نمیپرسی ز حال ما، نه از ما یاد میآری
عزیز من عزیزان را کسی دارد بدین خواری؟