ای درد عشق دل شکنت، آرزوی از سلمان ساوجی غزل 323
1. ای درد عشق دل شکنت، آرزوی من
عشق است عادت تو و در دست خوی من
1. ای درد عشق دل شکنت، آرزوی من
عشق است عادت تو و در دست خوی من
1. قدم خمیده گشت، ز بار بلاست این
اشکم روان شدست، ز عین عناست این
1. خوش آمدی، ز کجا میروی؟ بیا بنشین
بیا که میکنمت بر دو دیده جا بنشین
1. گر مطربی رودی زند، بی می ندارد آبرو
ور بلبلی عیشی کند، بی گل ندارد رنگ و بو
1. هندوی زلف سرکشت با تو نشسته روبرو
حال مشوش مرا با تو گشود مو به مو
1. با آنکه آبم بردهای، یکباره دست از ما مشو
باشد که یکبار دگر، باز آید آب ما به جو
1. آمد آن خسرو خوبان جهان از باکو
میکند قصد جهانی و ندارد باک او
1. باز میافکند آن زلف کمند افکن او
کار آشفته ما را همه در گردن او
1. ای سر سودای من رفته در سودای تو
باد سر تا پای من برخی ز سر تا پای تو
1. داشتم روزی دلی بر من بسی بیداد ازو
رفت و جز خون جگر کاری دگر نگشاد ازو
1. دورم از جانان و مسکین آنکه شد مهجور ازو
چون تنی باشد که جانش رفته باشد دور ازو
1. بیمار و بر افتاد نفس دوش سحرگه
پیغام تو آورد صبا سلمه الله