خیال خود همه باید، ز سر از سلمان ساوجی غزل 311
1. خیال خود همه باید، ز سر به در کردن
دگر به عالم سودای او گذر کردن
1. خیال خود همه باید، ز سر به در کردن
دگر به عالم سودای او گذر کردن
1. چندان فتاد ما را، کار از شراب خوردن
کز شوق آن ندارم، پروای آب خوردن
1. یار ما رندست و با او یار میباید شدن
غمزهاش مست است هان، هوشیار میباید شدن
1. خواهیم چون زلیخا، یوسف رخی گزیدن
بس دامنش گرفتن، وانگه فرو کشیدن
1. سر کویش هوس داری، خرد را پشت پایی زن
درین اندیشه یکرو شو، دو عالم را قفایی زن
1. مفتاح فتوح از در میخانه طلب کن
کام دوجهان از لب جانانه طلب کن
1. نو بهار است ای صنم، عیش بهار آغاز کن
ساخت برگ گل صبا، برگ صبوحی ساز کن
1. جز بند زلفش ای دل دیوانه جا مکن
بس نازک است جانب رویش رها مکن
1. جان قتیل توست، بردارش مکن
چون عزیزش کردهای، خوارش مکن
1. ای وصالت آرزوی جان غم فرسود من
خود چه باشد جز تو و دیدار تو مقصود من
1. بیخ عشق تو نشاندند بتا! در دل من
غم مهر تو فشاندند، در آب و گل من
1. ای غبار خاک پایت توتیای چشم من
کمترین گردی ز کویت خونبهای چشم من