کمترین صید سر زلف کمند از سلمان ساوجی غزل 287
1. کمترین صید سر زلف کمند تو منم
چون تو ای دوست به هیچم نگرفتی چه کنم؟
1. کمترین صید سر زلف کمند تو منم
چون تو ای دوست به هیچم نگرفتی چه کنم؟
1. تو میروی و بر آنم که در پی تو برانم
ولیک گردش گردون گرفته است عنانم
1. بر افشان آستین تا من ز خود دامن برافشانم
برافکن پرده تا پیدا شود احوال پنهانم
1. تو میروی و من خسته باز میمانم
چگونه بی تو بمانم، عجب همی مانم
1. به درد دل گرفتارم دوای دل نمیدانم
دوای درد دل کاری است بس مشکل نمیدانم
1. ز آب مژگان هر شبی خرقه نمازی میکنم
سرو قدت را دعای جان درازی میکنم
1. همیشه نرگس مست تو را بیمار میبینم
ولی در عین بیماریش مردمدار میبینم
1. بیم آن است که در صومعه دیوانه شوم
به از آن نیست که هم با در میخانه شوم
1. در رکابت میدوم تا گوی چوگانت شوم
از برایت میکشم خود را که قربانت شوم
1. سؤالی میکنم، چیزی نه بیش از پیش میخواهم
فقیرم، مرهمی بهر درون ریش میخواهم
1. ما روی دل به خانه خمار کردهایم
محراب جان ز ابروی دلدار کردهایم
1. ما به دور باده در کوی مغان آسودهایم
از جفا و جور و دور آسمان آسودهایم