من سرگشته به دست تو کجا از سلمان ساوجی غزل 275
1. من سرگشته به دست تو کجا افتادم؟
دست من گیر خدا را، که ز پا افتادم
1. من سرگشته به دست تو کجا افتادم؟
دست من گیر خدا را، که ز پا افتادم
1. بر سر کوی دلارام، به جان میگردم
روز و شب در پی دل، گرد جهان میگردم
1. دیشب از خود چون مه سی روزه پنهان آمدم
لاجرم همسایه خورشید تابان آمدم
1. چو شمعم در غمت سوزان و اشک از دیده میبارم
به روزم مرده از هجران و شب را زنده میدارم
1. بی دوست من از باغ ارم یاد نیارم
ور جنت فردوس بود، دوست ندارم
1. به سر کوی تو سوگند، که تا سر دارم
نیست ممکن که من از حکم توسر بردارم
1. از گلستان رویت، در دیده خار دارم
وز رهگذار کویت، در دل غبار دارم
1. من حیران نه آن صیدم که از قید تو بگریزم
به کوشش میکشم خود را که بر فتراکت آویزم
1. صبح محشر که من از خواب گران برخیزم
به جمالت که چو نرگس نگران برخیزم
1. تا نفس هست به یاد تو برآید نفسم
ور به غیر از تو بود، هیچکسم هیچکسم
1. حاشا که من بنالم، ور تن شود چو نالم
من نی نیم که هر دم، از دست دوست نالم
1. عزم آن دارم که با پیمانه پیمانی کنم
وین سبوی زرق را بر سنگ قلاشی کنم