ما از در او دور و چنین بر از سلمان ساوجی غزل 251
1. ما از در او دور و چنین بر در و بامش
باد سحری میگذرد، باد حرامش!
1. ما از در او دور و چنین بر در و بامش
باد سحری میگذرد، باد حرامش!
1. در خرابات مغان مست و بهم بر زده دوش
میکشیدند مرا چون سر زلف تو به دوش
1. عارفا لعل لبش می میدهد هشیار باش
چشم مستش رهزن خواب است هان! بیدار باش
1. کار دنیا نیست چندان کار و باری، گو مباش
اختیاری کو ندارد اختیاری، گو مباش
1. مست حسنی که ندارد خبر از آفاقش
چه خبر باشد از احوال دل عشاقش؟
1. آنکه از جان دوستتر میدارمش
او مرا بگذاشت، من نگذارمش
1. چون تحمل میکند تن صحبت پیراهنش
چون کند افتاده است آن این زمان در گردنش؟
1. نعره زنان آمدم بر در میخانه دوش
نعره مستان شنید، باده درآمد به جوش
1. ماییم به پای تو در افکنده سر خویش
وز غایت تقصیر سرانداخته در پیش
1. نداشت این دل شوریده تاب سودایش
سرم برفت و نرفت از سرم تمنایش
1. میکند غارت صبر و دل و دین سودایش
آنکه او هیچ ندارد، چه غم از یغمایش؟
1. چند گویی با تو یک شب روز گردانم چو شمع
من عجب دارم گر امشب تا سحر مانم چو شمع