چو چشمت هرگزم چشمی به چشمم از سلمان ساوجی غزل 227
1. چو چشمت هرگزم چشمی به چشمم در نمیآید
به چشمانت که چشمم را به جز چشمت نمیباید
1. چو چشمت هرگزم چشمی به چشمم در نمیآید
به چشمانت که چشمم را به جز چشمت نمیباید
1. چون خاک شوم وز گل من خار برآید
زان خار ببوی تو همه گل ببر آید
1. صفت خرابی دل، به حدیث کی درآید؟
سخن درون عاشق، به زبان کجا برآید؟
1. وصلت به جان خریدن، سهل است، اگر برآید
جان میدهم درین پی باشد مگر برآید
1. نامم به زبان بردن، گیرم که نمیشاید
در نامه اگر باشد، سهو القلمی شاید
1. مرا که نقش خیال تو در درون آید
عجب مدار ز اشکم که لاله گون آید
1. یار میآید و در دیده چنان میآید
که پری پیکری از عالم جان میآید
1. چو رویت هرگزم نقشی به خاطر در نمیآید
مرا خود جز تو در خاطر، کسی دیگر نمیآید
1. کار شد تنگ برین دل، خبر یار کنید
دوستان! بهر خدا، چاره این کار کنید
1. ای عمر باز رفته، نمیآیی از سفر
وی بخفت خفته، هیچ نداری ز ما خبر
1. پرده از رویش ای صبا بردار!
وین حجاب از میان ما بردار
1. زحمت ما میدهی، زاهد تو را با ما چه کار
عقل و دین و زهد را با عاشق شیدا چه کار؟