دل ز وصل او نشان بینشانی از سلمان ساوجی غزل 216
1. دل ز وصل او نشان بینشانی میدهد
جان به دیدارش امید آن جهانی میهد
1. دل ز وصل او نشان بینشانی میدهد
جان به دیدارش امید آن جهانی میهد
1. یار دل میجوید و عاشق روانی میدهد
چون کند مسکین در افتادست و جانی میدهد؟
1. بگذار تا ز طرف نقابت شود پدید
حسنی که مه ندارد و رویی که کس ندید
1. دل پی دلدار رفت و دیده چو این حال دید
اشک به دندان گرفت دامن و در پی دوید
1. مانده یک ذره از آن دل که هوای تو گزید
لله الحمد که آن ذره به خورشید رسید
1. ما رقمی میکشیم، تا به چه خواهد کشید
ما قدمی میزنیم، تا به چه خواهد رسید
1. چه نویسم که دل از درد فراقت چه کشید؟
یا ز نادیدنت این دیده غم دیده چه دید؟
1. پیر من از میکده بویی شنید
دست زد و جامه سراسر درید
1. مرا از آینهٔ سخت روی سخت آید
که در برابر روی تو روی بنماید
1. بگو ای ماه تا ساقی ز می مجلس بیاراید
که خورشید جهانآرا به دولتخانه میآید
1. از توبه ریایی، کاری نمیگشاید
وز ملک و پادشاهی، چیزی نمیفزاید