بوی زلف او دماغ جان معطر از سلمان ساوجی غزل 192
1. بوی زلف او دماغ جان معطر میکند
یاد روی او چراغ دل منور میکند
1. بوی زلف او دماغ جان معطر میکند
یاد روی او چراغ دل منور میکند
1. سنبلت را صبا بر گل مشوش میکند
هر خم زلفت مرا نعلی در آتش میکند
1. چشم مستت گرچه با ما ترک تازی میکند
لعل جانبخش تو هر دم دلنوازی میکند
1. با سر زلفش دلم، پیوند جانی میکند
با خیالش خاطرم، عیشی نهانی میکند
1. آنها که مقیمان خرابات مغانند
ره جز به در خانه خمار ندانند
1. گاه در مصطبه دردی کش رندم خوانند
گاه در خانقهم صوفی صافی دانند
1. خام خم را ز لبت، رنگ اگر وام کنند
زاهدان نیز در آن خم طمع خام کنند
1. اهل دل را به خرابات مغان ره ندهند
رخت تن را به سراپرده جان ره ندهند
1. خیال زلف تو چشمم به خواب میبیند
دلم ز شمع جمال تو تاب میبیند
1. اگرم بر سر آتش بنشانی چون عود
نیست ممکن که برآید ز من سوخته دود
1. آن پری کیست که از عالم جان روی نمود؟
وین چه حوری است که بر ما در فردوس گشود؟
1. آنجا که عشق آمد کجا پند و خرد را جا بود؟
در معرض خورشید، کی نور سها پیدا بود؟