میکشم خود را و بازم دل از سلمان ساوجی غزل 168
1. میکشم خود را و بازم دل بسویش میکشد
مو کشان زلفش مرا در خاک کویش میکشد
1. میکشم خود را و بازم دل بسویش میکشد
مو کشان زلفش مرا در خاک کویش میکشد
1. باد سحر از بوی تو دم زد، همه جان شد
آب خضر از لعل تو جان یافت، روان شد
1. آن جان عزیز نیست که در کار ما نشد
و آن تن درست نیست که بیمار ما نشد
1. نظری کن که دل از جور فراقت خون شد
نیست دل را به جز از دیده ره بیرون شد
1. نگارینا به صحرا رو، که بستان حله میپوشد
به شادی ارغوان با گل شراب لعل مینوشد
1. ز صبا سنبل او دوش به هم بر میشد
وز نسیمش همه آفاق معطر میشد
1. نمیدانم که نی چون من چرا بسیار مینالد؟
دمادم میزند یارش، ز دست یار مینالد
1. غوغای عشق دوشم، ناگاه بر سر آمد
هم دل به غم فرو شد، هم جان به هم برآمد
1. جان چو بشنید که آن جان جهان باز آمد
از سر راه عدم رقص کنان باز آمد
1. خوش آمد باد نوروزی، خوش آمد
بنفشه در چمن شاد و کش آمد
1. گل که خوش طلعت و خوشبو آمد
عاشق روت به صد رو آمد
1. سلام حال بیماران رسانیدن صبا داند
ولی او نیز بیمارست و میترسم که نتواند