گرچه در عهد تو عاشق به جفا از سلمان ساوجی غزل 144
1. گرچه در عهد تو عاشق به جفا میمیرد
لله الحمد که بر عهد وفا میمیرد
1. گرچه در عهد تو عاشق به جفا میمیرد
لله الحمد که بر عهد وفا میمیرد
1. دل برد دلبر و در دام بلاش اندازد
دل ما برد، ندانم به کجاش اندازد
1. گر وقت سحر، بادی از کوی تو برخیزد
هر جا که دلی باشد در دامنش آویزد
1. آخر این درد دل من به دوایی برسد
عاقبت ناله شبگیر بجایی برسد
1. گل فردوس چه باشد که به روی تو رسد
یا نسیمش که به خاک سر کوی تو رسد
1. جانم رسید از غم به جان، گویی به جانان کی رسد؟
وز حد گذشت وین سر گذشت، آخر به پایان کی رسد؟
1. دلی که شیفته یار دلربا باشد
همیشه زار و پریشان و مبتلا باشد
1. بر منت ناز و ستم، گرچه به غایت باشد
حاش لله که مرا از تو شکایت باشد!
1. ما را که شور لعلش، در سر مدام باشد
سودای باده پختن، سودای خام باشد
1. اسیر بند گیسویت، کجا در بند جان باشد
زهی دیوانه عاقل، که در بندی چنان باشد
1. صنمی اگر جفایی کند آن جفا نباشد
ز صنم جفا چه جویی که درو وفا نباشد؟
1. ما را به جز خیالت، فکری دگر نباشد
در هیچ سر خیالی، زین خوبتر نباشد