ترک چشم تو، که با تیر و کمان از سلمان ساوجی غزل 120
1. ترک چشم تو، که با تیر و کمان میگردد
بنشان کرده دلی، از پی آن میگردد
1. ترک چشم تو، که با تیر و کمان میگردد
بنشان کرده دلی، از پی آن میگردد
1. روی تو آب چشمه خورشید میبرد
لعلت به خنده پرده یاقوت میدرد
1. به حضرت تو، که یارد، که قصهای ز من آرد؟
به غیر باد و برآنم که باد، نیز نیارد
1. مسپار دل، به هر کس، که رخ چو ماه دارد
به کسی سپار دل را، که دلت نگاه دارد
1. گراز تن جان شود معزول، عشقت جای آن دارد
که در ملک دلم عشقت، همان حکم روان دارد
1. هر ذره که عکسی، ز رخ یار، ندارد
با طلعت خورشید بقا، کار ندارد
1. جان زندگی از چشمه پرنوش تو دارد
دل، بستگی از سنبل خاموش تو دارد
1. این یار که من دارم، ازین یار که دارد؟
وین کار که من دارم، از این کار که دارد؟
1. دام زلف تو به هر حلقه، طنابی دارد
چشم مست تو به هر گوشه، خرابی دارد
1. دل نصیب از گل رخسار تو، خاری دارد
خاطر از رهگذرت، بهره غباری دارد
1. باد هوای کویت، گرد از جهان برآرد
آب جمال رویت، ز آتش، فغان برآرد
1. نه قاصدی که پیامی، به نزد یار برد
نه محرمی، که سلامی بدان دیار، برد