مستور در ایام تو معذور از سلمان ساوجی غزل 156
1. مستور در ایام تو معذور نباشد
هر چند که این ممکن و مقدور نباشد
1. مستور در ایام تو معذور نباشد
هر چند که این ممکن و مقدور نباشد
1. دل شکسته من تا به کی حزین باشد؟
دلا مشو ملول، عاشقی چنین باشد
1. هر سینه کجا محرم اسرار تو باشد؟
هر دیده کجا لایق دیدار تو باشد؟
1. مجموع درونی که پریشان تو باشد
آزاد اسیری که به زندان تو باشد
1. چو زلف آن را که سودای تو باشد
سرش باید که در پای تو باشد
1. خوش دولتی است عشقت تا در سر که باشد
پیدا بود کزین می در ساغر که باشد
1. مرا که چون تو پری چهره دلبری باشد
چگونه رای و تمنای دیگری باشد؟
1. شبهای فراقت را، آخر سحری باشد
وین ناله شبها را، روزی اثری باشد
1. دلم را جز سر زلفت، دگر جایی نمیباشد
خود این مشکل که زلفت را سر و پایی نمیباشد
1. مرا هوای تو از سر بدر نخواهد شد
شمایل تو ز پیش نظر نخواهد شد
1. من چه دانستم که هجر یار چندین در کشد؟
یا مرا یکبارگی وصلش قلم در سر کشد
1. یار به زنجیر زلف، باز مرا میکشد
در پی او میروم، تا به کجا میکشد