سالک راه تو را با مالک رضوان از سلمان ساوجی غزل 239
1. سالک راه تو را با مالک رضوان چه کار؟
عابدان قبله را با کفر و با ایمان چه کار؟
1. سالک راه تو را با مالک رضوان چه کار؟
عابدان قبله را با کفر و با ایمان چه کار؟
1. زین پیش داشت یار غم کار و بار یار
آخر فرو گذاشت به یکبار کار یار
1. چوگان زلفش از دل من برد گو ببر
ای دل بگیرش آن خم چوگان و گو ببر
1. میبرد سودای چشم مستش از راهم دگر
از کجا پیدا شد این سودای ناگاهم دگر؟
1. یا رب این ماییم از آن جان جهان افتاده دور
سایهوار از آفتابی ناگهان افتاده دور
1. در مسجد چه زنی اینک در میکده باز
خیز مردانه قدم در نه و خود را در باز
1. زلفین سیه خم به خم اندر زدهای باز
وقت من شوریده به هم بر زدهای باز
1. بر گل رفتم از غالیه تر زدهای باز
گل را به خط نسخ قلم در زدهای باز
1. کارها دارد دل من با لب جانان هنوز
دور حسنش راست اکنون اول دوران هنوز
1. هست پیغامی مرا کو قاصدی مشکین نفس
سست میجنبد صبا ای صبح کار توست و بس
1. در زلف خویش پیچ و ازو حال ما بپرس
حال شکستگان کمند بلا بپرس
1. ای صبا برخیز و کوی دلستان ما بپرس
جان ما آنست، حال جان ما آنجا بپرس