درد سری میدهد، عقل مشوش از سلمان ساوجی غزل 263
1. درد سری میدهد، عقل مشوش دماغ
کو ز قدح یک فروغ، وز همه عالم فراغ
1. درد سری میدهد، عقل مشوش دماغ
کو ز قدح یک فروغ، وز همه عالم فراغ
1. ای به دیدار توام، دیده گریان مشتاق!
ز اشتیاق لب لعلت، به لبم جان مشتاق
1. به غیر صورت او هر چه آیدم در دل
به جان دوست که باشد تصور باطل
1. به مهر روی تو خواهم رسید، ذره مثال
نمیرسد به زمین پایم از نشاط وصال
1. ای جان نازنین من ای آرزوی دل
میل من است سوی تو میل تو سوی دل
1. ساقی ایام گل آمد، حبذا ایام گل
خیز و در ده ساغری، یاقوت گون چون جام گل
1. ای بهم برزده زلف تو سراسر کارم
من چو موی توام آشفته، فرو نگذارم
1. آرزو دارم ز لعلش تا به لب جام مدام
وز سرم بیرون نخواهد رفتن این سودای خام
1. من هر چه دیدهام ز دل و دیده دیدهام
گاهی ز دل بود گله، گاهی ز دیدهام
1. به چشمانت که تا رفتی، به چشمم بیخور و خوابم
به ابرویت که من پیوسته چون زلف تو در تابم
1. بر زلف تو من بار دگر توبه شکستم
بس عهد که چون زلف تو بشکستم و بستم
1. هر خدنگی که ز دست تو به جان میرسدم
من چه گویم که چه راحت به روان میرسدم؟