ای پسر نیستی ز هستی به از سلمان ساوجی غزل 335
1. ای پسر نیستی ز هستی به
بت پرستی ز خودپرستی به
1. ای پسر نیستی ز هستی به
بت پرستی ز خودپرستی به
1. ای آنکه رخ و زلف تو آرایش دیده
گردیده بسی دیده و مثل تو ندیده
1. سرو سهی که کارش بالا بود همیشه
پیش تو دست بر هم بر پا بود همیشه
1. صوفی ز سر توبه شد با سر پیمانه
رخت و بنه از مسجد آورد به میخانه
1. باز بیمار خودم ساختی و خوش کردی
خون من ریختی و جان مرا پروردی
1. دلا من قدر وصل او ندانستم تو میدانی
کنون دانستم و سودی نمیدارد پشیمانی
1. هر دم به تیز غمزه دلم را چه میزنی؟
خود را گذاشتم به تو خود در دل منی
1. مسکین دل من گم شد و کردم طلب وی
بردم به کمانخانه ابروی تواش پی
1. ماییم به کوی یار دلجوی
دیوانه زلف آن پری روی
1. از چنگ فراقم نفسی نیست رهایی
هر روز کشم بار عزیزی، به جدایی
1. تا سودا شب نقاب صبح صادق کردهای
روز را در دامن مشکین شب پروردهای