1 می رسد هر دم مرا از چرخ آزاری جدا می خلد در دیده من هر نفس خاری جدا
2 از متاع عاریت بر خود دکانی چیده ام وام خود خواهد ز من هر دم طلبکاری جدا
3 چون گنهکاری که هر ساعت ازو عضوی برند چرخ سنگین دل ز من هر دم کند یاری جدا
4 نیست ممکن جان پر افسوس من خالی شود گر شود هر موی من آه شرر باری جدا
1 نیست از زخم زبان پروا دل بی تاب را مانع از گردش نگردد خار و خس گرداب را
2 تیغ را نتوان برآوردن ز زخم ما به زور از زمین تشنه بیرون شد نباشد آب را
3 جوهر ذاتی است مستغنی ز نور عاریت روغنی حاجت نباشد گوهر شب تاب را
4 قامت خم زندگی را می کند پا در رکاب می گذارد پل در آتش نعل این سیلاب را
1 چشم روشن می دهد از کف دل بی تاب را صفحه آیینه بال و پر شود سیماب را
2 از علایق نیست پروایی دل بی تاب را هیچ دامی مانع از جولان نگردد آب را
3 عشق در کار دل سرگشته ما عاجزست بحر نتواند گشودن عقده گرداب را
4 می کند هر لحظه ویران تر مرا تعمیر عقل شور سیلاب است در ویرانه ام مهتاب را
1 می توان در زلف او دیدن دل بی تاب را پرده پوشی چون کند شب گوهر شب تاب را
2 غیرت طاق دلاویز خم ابروی او همچو ناخن می خراشد سینه محراب را
3 دیده حسرت عنان عمر نتواند گرفت هیچ دامی مانع از جولان نگردد آب را
4 چون عنانداری کنم دل را، که چشم شوخ او شهپر پرواز می گردد دل بی تاب را
1 نم به دل نگذاشت خونم خنجر قصاب را جذبه من می کشد از صلب آهن آب را
2 ابر چشم من چنین گر گوهر افشانی کند کاسه دریوزه دریا کند گرداب را
3 صبح هر روز از شفق صد کاسه خون بر سر کشد تا در آغوش آورد خورشید عالمتاب را
4 می تواند از دویدن سیل را مانع شدن می کند هر کس عنانداری دل بی تاب را
1 غوطه در دریا دهد آتش عنانی آب را رزق خاک مرده می سازد گرانی آب را
2 زنگ بندد تیغ چون بسیار ماند در نیام مانع است از سبز گردیدن روانی آب را
3 سرعت سیلاب می گردد ز سنگینی زیاد مانع از رفتن نمی گردد گرانی آب را
4 صاف کن دل را که بر خار و گل این بوستان حکم جاری باشد از روشن روانی آب را
1 بوی پیراهن دلیل راه شد یعقوب را هست از طالب فزون درد طلب مطلوب را
2 کاه را بال و پر پرواز گردد کهربا نیست در دست اختیاری سالک مجذوب را
3 حسن را از دیده های پاک نبود سرکشی می کشد آیینه بی مانع به بر محبوب را
4 بوته خاری است جنت مو دیدار ترا سیر چشمی می کند مکروه هر مرغوب را
1 من ملایم کردم از آه آسمان سخت را نرم از آتش می توان کردن کمان سخت را
2 سختی ایام را مردن تلافی می کند عذرخواهی هست چون مغز استخوان سخت را
3 گر نمی گردید پیدا، مصرفی چون بیستون ما چه می کردیم چون فرهاد، جان سخت را
4 سختیی کان نیست ذاتی، زود زایل می شو می توان کردن به آبی نرم، نان سخت را
1 تا توان کردن ز خون ما نگارین دست را از حنا بهر چه باید کرد رنگین دست را
2 سینه اش از باده لعلی بدخشان می شود هر که سازد چون سبو در خواب بالین دست را
3 انتظار قتل، کار عاشقان را ساخته است تا تو می سازی بلند ای کوه تمکین دست را
4 بس که از دل های خونین است زلفش مایه دار می کند در هر سراسر، شانه رنگین دست را
1 از جهان تا رشته تابی دسترس باشد ترا هر سر خاری درین وادی عسس باشد ترا
2 چند از آمیزش دریای وحدت چون حباب پرده دار چشم کوته بین، نفس باشد ترا؟
3 تا تو می لرزی به تار و پود هستی همچو موج قسمت از دریای گوهر خار و خس باشد ترا
4 چشم بی شرم تو سیری را نمی داند که چیست در تلاش رزق تا حرص مگس باشد ترا